✿ــــ✿

وروجك خوردنى !!

واقعا واقعا اين روزا خوردنى شدى كوثر !! يعنى دلم مى خواد واقعا قورتت بدم خوشمزه ى شيرين من !  نه فقط من بلكه خواهرت هم يك سره در حال قوربون رفتنته !! قربون صدات ، قربون حرف زدنت ، قربون خنده هات ، قربون كارات ، قربون موهاى فرفريت ، قربون اون شكل خوشمزه ات و ..... شيرينكم .... اينقدر شيرين حرف ميزنى كه قند توى دلم آب ميشه نمى دونم كدوم رو برات بگم ...!! گاهى وقتا بابا منو توى خونه به اسم صدا ميزنه گاهى هم بهم مى گه خانم !! جديدا توى فسقلى هم دونبالم راه ميوفتى مى گى ... " هانووووم ...." " هانوووووم ..." ضعف ميرم براى هانوم گفتنت !! گاهى هم اسمم رو صدا ميزنى ..." يـِ.......يـٓ.....ب" اين از صدا زد...
17 تير 1396

تابستان گرم .

توى اين هواى داغ آدم دلش مى خواد فقط بشينه زير كولر و چيزهاى خنك بخوره ! عزيز دلم تسنيم قشنگم روزهات رو با خوندن كتاب درست كردن كاردستى براى خودت ، من يا كوثر ، نقاشى كردن و بازى با اسباب بازيها و خواهر كوچولوت مى گذرونى .... البته كاهى هم غر و اعتراض به سر رفتن حوصله !! كوثر كوچولوى مامان هم مشغول اكتشاف و كارهاى غير معمول و بازى با خواهرت ... كشيدن چ چ هم اضافه شده !! حرف زدن اين مدليه كه از هر كلمه فقط يه حرفش رو مى كى !! فقط منو و خواهرت مى فهميم چى مى گى ... مثلا به گيلاس مى گى لى ! به بغل مى گى غٓل گاهى هم يه ب كوچولوى كمرنگ اولش ميذارى ولى غ رو به شدت مى گى ! به زينب مى گى زنب البته ز ش يه چيزى بين ز و ى هستش !! ...
11 تير 1396

١٨ ماه گردون !

١٨ ماه گذشت از آمدنت .... دختركوچولوى مهربونم ...  از وقتى خواهرت تعطيل شده خيلى با هم كيف مى كنيد و سرگرميد البته چاشنى جيغ و داد هر از چند گاهى بلند ميشه از سوى دو طرف ولى خيلى جدى نيست ! جديش نمى گيرم ! خيلى علاقه دارى به تكرار كردن كلمات . دوست دارى مثل ما حرف بزنى ! خيلى جالبه گاهى تمرين تلفظ حرف ق يا خ رو مى كنى ... كارى كه خواهرت نمى كرد ولى تو بامزه مى گى خ يا ق !  خاله رو گاهى همون خاله مى گى گاهى هم حوصله ندارى مى گى آله ! امروزم كه بهت هندوانه داده بودم داشتى مى خوردى اومدى پيشم گفتى هنونه ! شاخ درآوردم كه از كجا ياد گرفتى ! كلمات جديدى كه مى كى غير از اين دو تا بالا ، بله ، الان اوهوم هست غير از اونايى كه...
17 خرداد 1396

شروع تعطيلات

بعد از جشن آخر سالت (جشن الفبا) ديگه رسما تعطيلات تابستونيت شروع شده كه البته شروع شادى بود چون چهارم خرداد بله لرون خاله نازنينت بود ! من تا روز آخر ازت مخفى كردم چون فكر مى كردم خيلى ناراحت بشى ولى طبق معمول غافلگير شدم و تو خيلى خوب برخورد كردى حتى با خواهرت شروع به دست زدن كردين و كلى شادى كردين با هم !! ماه رمضان هم شروع شده و ما امسال فعلا جايى نرفتيم و توى خونه هستيم ... خواهر كوچولوت هم فردا ١٨ ماهه ميشه  الحمدلله ... ١٣/٣/٩٦
13 خرداد 1396

خداحافظ كلاس اول !

روزهاى شيرين كلاس اول خداحافظ ! شور و شوق يادگيرى الفبا خداحافظ ! كلاس اولى شيرين من خداحافظ ! اولين  و آخرين تجربه كلاس اولى بودنت را پشت سر گذاشتى دختركم .. تبريك مى گم بهت عزيزترينم .. هر چه فكر مى كنم فقط خاطرات خوش هست كه توى ذهنم مياد از كلاس اول بودنت .... خدا رو شكر ...  اميدوارم براى تو هم روزهاى خوب و خوشى بوده باشه... كاش زندگى هم به سادگى آموختن الفبا بود عزيزكم ... از زندگى بايد درسهاى سخت ترى آموخت ... امتحانات زندگى هم سخت تر نوشتن فارسى و جمله سازيست ... تو امسال با كلمات مختلف جمله ساختى .... هر جمله اى كه دوست داشتى ! اما در زندگى بايد جملاتى را بسازى كه مطابق ميلت نيست .... جانِ مادر ، از خدا...
3 خرداد 1396

از براى تو مى گويم ....

خانم كوچولوى ١٦ ماه و نيمه ى من وجود نازنينت باعث شادى خواهرت شده تو او را اول از همه الگوى خود دارى دنبال او راه مى روى ، مى دوى ، مى پرى ، چهاردست و پا مى روى و حتى مى خندى ! هر كارى او بكند يا هر صدايى دربياورد تو هم پشت سرش انجام مى دهى كوچولوى من! خيلىد د د يى شدى و همه اش مى خواهى بيرون برى با هر كسى كه باشد ! و اين چندان خوشايند من نيست ... تقريبا اعضاى بدنت را مى شناسى همه حرفهايى كه مى زنيم و يا خواسته هايى كه ازت داريم را متوجه مى شوى و انجام مى دهى ! امروز از بيرون به خانه برگشتيم و شلوار بيرونت را در آوردم بهت گفتم برو شلوارت را بياور .... رفتى .... بعد از مدتى آمدى در حالى كه يك زير دكمه دار از صندق لباسهايت آورده بودى ...
2 ارديبهشت 1396

براى تو ، اميد زندگى ام ....

عزيز دل مادر تسنيم قشنگم ... روزهاى خوش هفت سالگيت را سپرى مى كنى در حالى كه دچار يك دو گانكى شدى .... در عين حال كه خواهرت را خيلى دوست دارى و مدام قربان صدقه اش ميروى ولى با هم رقابت هم داريد ..... در آنِ واحد تو الگوى او هستى و او هم الگوى تو !! خواهرت سعى مى كند بتواند كارهاى بزرگترها بخصوص تو را تقليد كند و تو دقيقا كارهاى او را تكرار مى كنى چون ما از كار خواهرت خنده مان گرفته !!! دخترك مهربانم ... نمى دانم آن همه مهربانى را كجا پنهان كرده اى ولى دوست دارم دوباره بيدايش كنى ..... دلم براى حرفهاى شيرينت ، لبخند زيبايت تنگ شده  مى دانم از اينكه خواهرت اجازه نمى دهد هر زمان كه دلت خواست به آغوش من بيايى ، ناراحتى ولى من...
15 فروردين 1396

١٥+٨٨

 آخرين ماه سال ٩٥ ....  دخترانم ٨٨ ماهه و ١٥ ماهه هستند .... دختر ٨٨ ماهه ام ١٧ اسفند ، ظ آخرين حرف از حروف الفبا را آموخت .... دختر ١٥ ماهه ام حالا از مبل ، تخت ، صندلى بالا ميرود و پايين مى آيد .... دختر ٨٨ ماهه ام نقاشى مى كشد ، داستان مى خواند و با خواهرش بازى مى كند ..... دختر ١٥ ماهه ام صورتش را روى گونه ام مى گذارد ، مدتى درنگ مى كند بعد خنده اى جانانه تحويلم مي دهد .... دختر ٨٨ ماهه ام شاگرد اول كلاس است .... دختر ١٥ ماهه ام به لطافت برگ گل بنفشه است .... دختر ٨٨ ماهه ام بالاخره به وزن ٢٠ كيلو رسيد ...! دختر ١٥ ماهه ام وزن ١٠ كيلو گرم را پشت سر گذاشت .... دوستتان دارم عزيزانم ..... الحمدلله ...
18 اسفند 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد