✿ــــ✿

خانم سواد دار

امروز ٩ اسفند ١٣٩٥ دخترخانم كلاس اوليه من دو تا حرف ديگه رو هم خوند "ض و ح"  الان فقط دو تا حرف " غ و ظ " مونده تا دختركم يه خانم باسواد بشه  پس فردا چهارشنبه ١١ اسفند نوبت من ميشه كه همراه دختركم برم سركلاسشون و تا ظهر پيشش باشم خيلى منتظر همچين روزى بودم با اينكه دو تا خواهرا سرما خوردن و چندان حال خوشى ندارند.... فكر مى كنم اسم اين دو تا خواهر رو بايد توى كتاب گينس ثبت كنم !! ركورد دار سرماخوردگى هستند در پاييز و زمستان امسال  حدودا ٢٠ روز ديگه مونده تا بهار .... تا نوروز ٩٦ خدايا شكرت
9 اسفند 1395

شيرين تر از عسل !

امروز مرا بوسيد نازنين دختركم .....                    شيرين تر از عسل بود .......                               دلچسب .... گواراى وجودم .......     عزيز دلم ... با اينكه اول از همه خواهرجونت رو بوسيدى چند روز پيش ! بماند كه كف پاى نى نى ( عروسكت ) رو هم بوسيدى !!!!! ولى هر چى گفتم مامان ببوس ... نيومدى كه نيومدى ... به جاش نى نيت رو آوردى كه من ببوسمش !!! در عوض امروز ظهر كه داشتم با خواهريت صحبت جدى مى كردم و از دست كاراى دوستش ناراحت بودم در اوج حرص خوردن اومدى لبهات رو كذاشتى روى صورتم ي...
26 بهمن 1395

عزيزان دلم

دقيقا يك ماهه كه اينجا چيزى ننوشتم و اين اصلا توى اين چند سال سابقه نداشته ...!! خيلى حرفها و اتفاقات پيش اومده كه پيش خودم گفتم بايد اينها رو بنويسم ولى طبق معمول يه كارى پيش اومده و من نتونستم بيام .... حالا نمى دونم از كجا بگم ... از سواد دار شدن دختر كلاس اوليم بگم ... از كتاب خوندناش ... جمله نوشتناش .... نقاشياى قشنگش .... يا از حرفها و كاراش .... حروف الفبا رو دارى تموم مى كنى فقط چند تا حرف مونده .... نوشتنات خيلى بامزه ست ! گاهى در حال نوشتن يك حرف رو جا ميذارى ! مثلا مى كند رو مى نويسى مى ند !!! فقط با هم مى خنديم يا فتحه و كسره كلمات رو اشتباه مى خونى خيلى بامزه ... امروز مى خواستى بخونى شهر قم خوندى شهر قٓم با فتحه !!&nb...
22 بهمن 1395

عشق كوچولوهام!

امروز ٢١ دى ماه ٩٥ هست ....  ١- تسنيم مامان ... دختر كلاس اوليه من در حال با سواد شدنى .... خيلى از كلمات رو مى تونى بخونى و از خوندنشون لذت مى برى ... چند روز پيش نوشتن اسم من رو هم ياد گرفتى ! اشتياقت به ياد گيرى فوق العاده ست ... من به تو افتخار مى كنم گل نازنينم ...  يه چيزى اين روزها كمى اذيتم مى كنه اونم اخلاقته كه كمى تا حدودى تغيير كرده ... دليلش رو دقيق نمى دونم ولى واقعيتش خيلى ناراحتم ... اين روزا از تسنيمى كه عاشق مامانش بود و خيلى خيلى مراقب مامانش بود كه به قول خودت پير نشه ، خبرى نيست .... الان يه تسنيمى هست كه حساسيتش فوق العاده بيشتر شده كوچكترين چيزى كه مطابق ميلت نباشه منجر به گريه و اشك ريختن و قهر ميشه .....
22 دی 1395

شاگرد اولِ من ....

خانم كوچولوى عزيزم ، كلاس اولى نازنينم ... عاشقتم با اين خوندن و نوشتنت ... خيييييلى با حال ، شاد و شنگول و خوشحالى از اينكه دارى خوندن ياد مى گيرى اونقدر ذوق زده اى كه دوست دارى همه حروف رو خودت ياد بگيرى و منتظر مدرسه نمانى !!! مرتب مياى ازم سوال مى كنى مامان ... آ بالاش يه نقطه چى ميشه ؟؟؟ مامان س با يه نقطه چى ميشه ؟؟ ر با دو تا نقطه داريم ؟؟ خلاصه اينكه همه اش در جستجوى كشف حروف جديدى و منم كلى از دست تو و حروف ابداعيت مى خندم .... فكر آ بالاش يه نقطه !!!!! يعنى منفجر شدم از خنده !!! بعد از كلى پرسش و پاسخ خودت ز ، ش ، ژ ، يـ ، اُ ، كـ رو كشف كردى !!!! نابغه من .... الان حروف آ ، ب ، ت، س ، آ، او ، د، ر و ن رو خوندى با كمك اينا خودت اون...
4 دی 1395

و ... اينك ١٤ آذر ٩٥

درست يك سال پيش چشمات رو به اين دنيا باز كردى . الان شدى يه وروجك يك ساله !  امروز از صبح توى ذهنم خاطرات زايمان پارسال رو مرور مى كردم .... شب قبلش ، رفتن به بيمارستان ، زايمان و دنيا اومدنت ، لحظه ديدنت و .....  الان ولى يه دخملى دارم كه به هر گوشه خونه سرك مى كشه ! دنبال من راه ميره  آنقدر مستقله كه هر چيزى رو دوست داشته باشه فقط و فقط با دست خودش مى ذاره توى دهنش !   عاشق خواهرشه ، منم عاشق خواهرانگى هاى شما دو تا ! وقتى مى بينم ميرى پيش خواهرت وقتى نظرش رو جلب كردى ميرى پشت مبل قايم ميشى تا بياد دنبالت تا با هم بازى كنيد ، كيف مى كنم  تازه يه كم بازيهاتون داره شكل مى گيره خواهرى خيلى مراعاتت...
14 آذر 1395

براى تو عزيزترينم ....

يك همچين شبى ، درست يك سال پيش قبل از خواب ، وقتى آروم روى تخت دراز كشيده بودم اينجا برات نوشتم ... از آخرين شبى كه توى دلم بودى ....  حالا يك سال گذشته ، شايد الان بنظرم زود گذشته ولى وقتى به بچه دارى و كارهاى روى هم انبار و بدو بدو هايى كه ته نداشتن فكر مى كنم نظرم عوض ميشه ... روز به روزش سخت بود بيشتر از همه تنهايى اذيتم كرد اما خدا رو شكر مى كنم كه يك سال گذشت .... خدا رو شكر مى كنم كه الان يه خانم كوچولوى وروجك و بامزه دارم كه با كل دنيا عوضش نمى كنم هم خودشو هم خواهرش رو .... بين خودمون بمونه ولى الان دوباره وقتى يه نوزاد ميبينم قند توى دلم آب ميشه ...!!!! بس كه شما فرشته ها تو دل برو و خواستنى هستين كه با اين همه فشار و سختى ...
13 آذر 1395

ملاكِ هفت ساله !

از آنجا كه بشر روز به روز در حال پيشرفت است و اين پيشرفت و ترقى است كه شاخ بر سر انسان سبز مى نمايد .... حالا چه پيشرفتى ؟؟ عرض مى كنم ..... . . تا به حال نه ديده و نه شنيده بودم كه يك دختر هفت ساله درباره ملاك ازدواجش با مادرش سخن بگويد ، كه البته در سن سى و سه سالگى ديديم و شنيديم ..... الحمدلله .... چه مى كنند اين دهه هشتاديهااااا ...... . . _ مامان .... مى دونى من با چه مردى ازدواج مى كنم ؟؟ - چه مردى ؟؟ _ مرد مهربون ، خوش اخلاق ، مسلمون و پولدار !!!!!!!! يعنى من قررررربون اون عقل كاملت بشم مننننننننن آى ننننننننه ...... فهم و شعور نيست كه ..... نبوغ از سر اين بچه فوران مى كنه !!! . . حالا شب : ...
20 آبان 1395

آ .....

امروز ١٥ آبان ٩٥ است روزى كه ياد گرفتى بنويسى آ .... بخوانى آ.....   روزى كه اولين حرف الفبا را آموختى ...  آ اول ، ا غير اول .... و چه ذوقى دارى اين روزها .... و با چه اشتيلقى راهى مدرسه ميشوى .... خوشحالم عزيز دلم .... برايت خيلى خوشحالم ....  اميدوارم هميشه اينچنين عاشق مدرسه باشى .... دوستت مى دارم گل نازم .... الحمدلله
15 آبان 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد