✿ــــ✿

يك قدم تا يك سالگى ....

يازده ماه گذشت .... روزهايى كه از پى هم آمدند و رفتند و من ميدوم تا عقب نمانم ....  يازده ماهه شيرين من ....  شيرينى تو كامم را شيرين مى كند وگرنه كه از فرط خستگى گاهى تلخ ميشوم .... ولى تو همچنان كامم را شيرين مى كنى .... با لبخندت ... با نگاهت كه زير دستان كوچكت پنهانش مى كنى ... با خم كردن سرت .... عشق را در وجودم به جريان مى اندازى ...  وقتى از چيزى ناراحت شوى لبهايت را ماهى مى كنى و با ناراحتى دو دو دو ... مى كنى ! مُرده ى اين كارت هستم ..... اين روزها به قدرى دلبرى مى كنى كه دست خودم نيست در آغوشم محكم فشارت مى دهم ...  از چه بگويم .... از سينه زدنت ... از نماز خواندنت .... از سييييى گفتنت و انگشتى كه...
13 آبان 1395

حسينى بمان و حسينى بمير ...

بعد از گذشت ٢٥ شب از ماه محرم تلاشهايمان به ثمر رسيد ....  . از همان شب اول محرم كه لباسهاي مشكى به تن تو و خواهرت كردم خواستم تا سينه زدن را براى ارباب بى كفنمان ياد بگيرى ....  روضه گذاشتيم و سينه زديم ... اوايل منو خواهرى بعد بابا هم اضافه شد ....  روزهاى اول فقط با تعجب نگاهمان مى كردى بعد از چند روز نگاه ،گاهى به روى پاهايت مى زدى ...! تا قبل از تمام شدن دهه اول ياد گرفتى وقتى ما سينه ميزديم مى پريدى بغلم و به سينه من مى زدى ... ما ادامه داديم سينه زدن را تا شب ٢٥ ماه محرم ، شب شهادت حضرت زين العابدين (ع) توى ماشين بوديم و راديو روشن بود ... سينه زنى كه پخش شد من سينه زدم .... يه دفعه تو هم شروع كردى به سين...
8 آبان 1395

و .... چهــــــ ــــارم آبان ٩٥

رسيد دوباره روز آمدنت .... رسيد روز زيباى تو ...  هفت سال گذشت از چهارم آبان ٨٨ ... هفت ساله شدى جانِ مادر .... كودكى پر جنب و جوش ، شاد و درتكاپوى امروز من همان نوازد سه كيلويى ظريف من است ....  عزيز مادرست ... لبخندت شيرينترين شيرينى دنياست .....  دخترِ هفت ساله كلاس اولىِ من سرمست درس و مدرسه و گروه دوستانه اش است ..... دختر هفت ساله مهربان من اكنون چادر پوش است مثل مادرش ...... دختر هفت ساله دردانه ام عاشق كارهاى جديد و مهيج است .... از حرف زدن كم نمى آورد .... هنوز هم يكجا بند نيست ...... از شلوارهايى كه سوراخ مى كند مشخص است ، هنوز عشق توپ و فوتبال و .... يك حيوانى شدن است !!!!!!!!! نقاشيهايش محشر...
4 آبان 1395

آبان ، ماه زيباى من

امروز اول آبان ماه ٩٥ هستش .... آبانى كه برايم تا ابد رد پاى زيبايى گذاشت .... همين آبان بود كه مادر شدم و طعم مادر شدن را مزه مزه كردم.... آبانى كه يادآور خاطره زيباى تولد تسنيم عزيزم هست ... اسم زيباش روحم رو تازه مى كنه و به قلبم اميد ميده ..... تسنيم نازنينم .... دختركم اكنون در آستانه هفت سالگى قرار دارى .... آغاز برگ جديدى از زندگى ات ..... ٦ سال و ١٢ ماه و ٢٧ روز !! فقط سه روز مانده تا پايان ٦ سالگيت !!  تسنيم قشنگم ....آغاز هفت سالگيت مبارك عزيز دلكم ......  
1 آبان 1395

نورديده ام

عزيز دل مامان كوثر طلاى من دوباره تب كرده .... دليلش رو نمى دونم ولى ناراحتم و نگران .... خداى من .... دختر كوچولوم رو شفا بده و لباس عافيت به تن كوچولوش كن .... وقتى تب مى كنى از توى بغلم تكون نمى خورى ...  حالا منم و يه دختر كوچولوى تب دار و اولين جلسه مادران كلاس اولى !! خداى من شكر ٢٧ مهر ٩٥
27 مهر 1395

الووووو .....

كار جديد فسقل خانم خونه ما اينه كه ياد گرفته هر چى شبيه تلفن هست رو ميگيره دم گوشش مثل ما !! حالا اون چيز ميتونه واقعا تلفن باشه يا كنترل تلويزيون يا كنترل كولر گازى و ....  ** مدت ايستادنش يه كم بيشتر شده ! *** توى اين مريضى و سرماخوردگى كه يه هفته ست درگيرش هستيم به زور دادن دارو توى غذا خوردنت هم اثر گذاشته خدا يا شكر ٢١ مهر ٩٥
22 مهر 1395

ده ماهى كه گذشت ....

عزيز دل مامان ... كوثر نازم ... امروز ده ماهه شدى .... ده ماه ى خونه ما شدى عشق مامان و بابا و خواهرى .... توى اين چند روز كه از شروع محرم ميگذره تلاش من و خواهرت براى سينه زدنت ثمرى نداشته .... اما عزيزم  كلاغ پر رو ياد گرفتى ، وقتى سوار تاب ميشى تا ب تاب مى گى البته بدون ب ! نى نى مى گى .... تا روسرى و چادر مى پوشيم من يا خواهرى مى پرى بغلمون ! باهامون دالى بازى مى كنى ... وقتى مى خواى توپ رو پرتاب كنى به پشتت پرت مى كنى ! بعدم خودت مى گردى دنبالش .... عاشق صدا درآوردناتم ... انگار حرف مى زنى باهام ... قشنگ احساساتت رو منتقل مى كنى  .... كيف مى كنم جان دلم .... من و تو تا ساعت دو با هم تنهاييم حسابى با هم بازى مى كنيم...
14 مهر 1395

شب سوم محرم

دوباره آمد شب سوم محرم .... دوباره آمد شب حضرت رقيه ( س) .... دوباره آمد شب دختر سه ساله .... امسال منم و دختركانم ... منم و دخترى هفت ساله ... منم و دخترى ده ماهه .... ماييم و روضه سه ساله .... ماييم و دردانه ارباب ... نازنين دخترم ... فداى اشكهاى چشمت ... فداى هق هق گريه هايت مادر جان .... عزيز دلم گريه هاى امشبت جانِ تازه اى به من داد .... شيرم حلالت مادر .... گريه مى كنى براى اربابمان براى دختر سه ساله اش ... و من افتخار مى كنم به وجودت .... اين را بدان عزيز دلم .... جانمان به فدايش ... مى فهمى مادر .... جان ناقابلمان به ارباب بى كفن .... به فداى دردانه هاى ارباب .... در ميان گريه هايت گفتى دلت مى خواهد با رقيه ( ...
13 مهر 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد