✿ــــ✿

براى تو ، اميد زندگى ام ....

عزيز دل مادر تسنيم قشنگم ... روزهاى خوش هفت سالگيت را سپرى مى كنى در حالى كه دچار يك دو گانكى شدى .... در عين حال كه خواهرت را خيلى دوست دارى و مدام قربان صدقه اش ميروى ولى با هم رقابت هم داريد ..... در آنِ واحد تو الگوى او هستى و او هم الگوى تو !! خواهرت سعى مى كند بتواند كارهاى بزرگترها بخصوص تو را تقليد كند و تو دقيقا كارهاى او را تكرار مى كنى چون ما از كار خواهرت خنده مان گرفته !!! دخترك مهربانم ... نمى دانم آن همه مهربانى را كجا پنهان كرده اى ولى دوست دارم دوباره بيدايش كنى ..... دلم براى حرفهاى شيرينت ، لبخند زيبايت تنگ شده  مى دانم از اينكه خواهرت اجازه نمى دهد هر زمان كه دلت خواست به آغوش من بيايى ، ناراحتى ولى من...
15 فروردين 1396

عشق كوچولوهام!

امروز ٢١ دى ماه ٩٥ هست ....  ١- تسنيم مامان ... دختر كلاس اوليه من در حال با سواد شدنى .... خيلى از كلمات رو مى تونى بخونى و از خوندنشون لذت مى برى ... چند روز پيش نوشتن اسم من رو هم ياد گرفتى ! اشتياقت به ياد گيرى فوق العاده ست ... من به تو افتخار مى كنم گل نازنينم ...  يه چيزى اين روزها كمى اذيتم مى كنه اونم اخلاقته كه كمى تا حدودى تغيير كرده ... دليلش رو دقيق نمى دونم ولى واقعيتش خيلى ناراحتم ... اين روزا از تسنيمى كه عاشق مامانش بود و خيلى خيلى مراقب مامانش بود كه به قول خودت پير نشه ، خبرى نيست .... الان يه تسنيمى هست كه حساسيتش فوق العاده بيشتر شده كوچكترين چيزى كه مطابق ميلت نباشه منجر به گريه و اشك ريختن و قهر ميشه .....
22 دی 1395

شاگرد اولِ من ....

خانم كوچولوى عزيزم ، كلاس اولى نازنينم ... عاشقتم با اين خوندن و نوشتنت ... خيييييلى با حال ، شاد و شنگول و خوشحالى از اينكه دارى خوندن ياد مى گيرى اونقدر ذوق زده اى كه دوست دارى همه حروف رو خودت ياد بگيرى و منتظر مدرسه نمانى !!! مرتب مياى ازم سوال مى كنى مامان ... آ بالاش يه نقطه چى ميشه ؟؟؟ مامان س با يه نقطه چى ميشه ؟؟ ر با دو تا نقطه داريم ؟؟ خلاصه اينكه همه اش در جستجوى كشف حروف جديدى و منم كلى از دست تو و حروف ابداعيت مى خندم .... فكر آ بالاش يه نقطه !!!!! يعنى منفجر شدم از خنده !!! بعد از كلى پرسش و پاسخ خودت ز ، ش ، ژ ، يـ ، اُ ، كـ رو كشف كردى !!!! نابغه من .... الان حروف آ ، ب ، ت، س ، آ، او ، د، ر و ن رو خوندى با كمك اينا خودت اون...
4 دی 1395

شب سوم محرم

دوباره آمد شب سوم محرم .... دوباره آمد شب حضرت رقيه ( س) .... دوباره آمد شب دختر سه ساله .... امسال منم و دختركانم ... منم و دخترى هفت ساله ... منم و دخترى ده ماهه .... ماييم و روضه سه ساله .... ماييم و دردانه ارباب ... نازنين دخترم ... فداى اشكهاى چشمت ... فداى هق هق گريه هايت مادر جان .... عزيز دلم گريه هاى امشبت جانِ تازه اى به من داد .... شيرم حلالت مادر .... گريه مى كنى براى اربابمان براى دختر سه ساله اش ... و من افتخار مى كنم به وجودت .... اين را بدان عزيز دلم .... جانمان به فدايش ... مى فهمى مادر .... جان ناقابلمان به ارباب بى كفن .... به فداى دردانه هاى ارباب .... در ميان گريه هايت گفتى دلت مى خواهد با رقيه ( ...
13 مهر 1395

روز اول !

امروز دهم مهر ماه  نود و پنجه ...  امروز اولين روزيه كه تسنيم نازنينم شش ساعت مدرسه است و احتمالا امروز اولين روزى باشه كه كتابهاى درسيشون رو بهشون ميدن ! منتظرم بياد خونه تا از امروز برام بگه .... منتظرم بياد خونه  تا از چيزهايى كه ياد گرفته بگه .... منتظرم بياد خونه ببينم بازم مثل هر روز پر انرژى شروع به ورجه وورجه و بازى مى كنه يا چون تا ساعت دو مدرسه بوده ترجيح ميده استراحت كنه و يا ( گوش شيطون كر ) احيانا كمى بخوابه !!! امروز از صبح خيلى بيشتر از روزهاى قبل به فكرشم ... به فكر دختر عزيزتر از جانم .... خدايا شكرت ساعت يك و بيست دقيقه ! مادر و خواهرِ منتظر
10 مهر 1395

عزيزانم ...

دختر شيرينم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد...
18 شهريور 1395

١٤ اسفند ....

دختر كوچولوى نازنينم سه ماهه شدى .... يه عروسك كوچولوى تمام عيار براى خواهرت شدى .... بغلت مى كنه بوست ميكنه باهات بازى مى كنه برات كتاب مى خونه و عكساش رو بهت نشون ميده ... تو هم كلى ذوق مى كنى و براش شعر مى خونى و دست و پاهات رو تكون ميدى از ديروز علاقه ات به دستات بيشتر شده دستات رو بهم قلاب ميندازى و مدتها همينجور نگاش ميكنى ....  توى صداهايى كه در ميارى ما ... ما گفتنت خيلى واضحه.... روزا خيلى بد مى خوابى يعنى بعد از كلى كلنجار شايد فقط ده دقيقه نهايت خوابت نيم ساعته و اگر بخواى بهم خيلى لطف كنى هر چند روز يكبار يك ساعت مثلا اگر بخوابى ..... وزن : ٦١٠٠ و قد ٥٩ سانتيمتر اين از فسقل خانم سه ماهه... حالا ميرم سراغ...
15 اسفند 1394

بدون عنوان

دوشنبه صبح بهم زنگ زدن و براى ساعت دو و نيم وقت گزينش گذاشتن ! قبول كردم و ساعت دو راهى مدرسه شديم به همراه بابا  رفتيم تو شما رو بردن براى بازى كردن ما هم رفتيم توى نماز خونه براى پر كردن فرم و مصاحبه يه نيم ساعتى طول كشيد تا كارمون تموم شد و شما هم اومدى  قراره تا يك هفته ديگه تماس بگيرن  حالم خيلى بده ....... بده بد ....... خدايا شكرت ٣٠ ارديبهشت ٩٤
30 ارديبهشت 1394

دانشمند کوچک !

نازدونه عزیز من .... بهم میگی دوست دارم دانشمند بشم ...!!! دوست دارم همه چیز رو بلد باشم ... صبح یک روز زمستونی ( دقیقا سه شنبه هفتم بهمن 93 ) گفتی چه جوری بهار میشه تابستون میشه بعدم پاییر و زمستون ؟  چند بار برات گفتم تا قشنگ یاد بگیری ... کره زمینت رو هم آوردی تا خوب بفهمی .... وقتی یاد گرفتی گفتی : من دلم میخواد دانشمند بشم ...   سوالات عمیقتر شدن و من سعی میکنم براشون وقت بذارم و به زبون بچگونه برات توضیح بدم .... یه کار جالبی که میکنی ( البته خیلی وقته ولی الان بیشتر شده و علاقه بیشتری پیدا کردی ) اینه که وقتی من قرآن میخونم یا دعا میای پیشم و ازم میخوای که بهت بگم چی نوشته ... منم به زبون خیلی ساده برات میگ...
10 بهمن 1393

کمی عقبتر....

اندکی بعد از صرف ناهار که شکم و پلکها هر دو سنگین میشود یک چرت کوتاه و دلچسب به شیرینی عسل میماند . که البته در خانه ما و برای من مثل گوهری نایاب ....!!! و دشوارترین کار دنیا باز نگاه داشتن این پلکهای سنگین است که گویی وزنش به یک تن میرسد در آن زمان ! هر بار که نی اختیار این پلکها چند ثانیه ای روی هم می افتند پس از باز شدن قیافه مظلوم و غمناک دخترک پنج ساله ای را با لب و لوچ آویزان در قاب تصویر مشاهده میکنی که ملتمسانه میخواهد که نخوابی .... شاید به نظر خواسته ای نا به جا , ظالمانه و بی جا باشد برای یک دختر پنج ساله .... ولی وقتی کمی به عقب بر میگردم از زمانی که دخترکی هفت , هشت ساله بودم به یاد دارم اگر مادرم ناخود آگاه میخوابید چقدر دلم...
5 بهمن 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد