دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما17 سالگیت مبارک

✿ــــ✿

ساعت

از خواب كه بيدار شدى اومدى پيشم دراز كشيدى بعد از مراسم چلوندن و بوسيدن و يه كم حرف زدن موبايلم رو روشن كردى . يه كم نگاش كردى مى خواستى فيلم ببينى كه يه دفعه عدداى ساعت نظرت رو جلب كرد داشتى دونه دونه عددا رو مى خوندى كه يه دفعه يكى به عدد دقيقه اضافه شد .... انگار كه يه چيز عجيب ديده باشى گفتى : اِ...... مامان .... اين يك بود حالا شد ٢ !!!!! چقدر از ذوقت ذوق كردم و متعجب از اينكه همه عددا رو درست گفتى ! دونه دونه گفتى ٩ ،٤ ، ١ . بعد دو ، سه ، چهار ، پنج ..... گفتى بعدشم شيشدِ !!!!!! منتظر بودى يكى به عددا اضافه بشه گفتم اين ساعت رو نشون ميده گفتى نه ، چهار ، چهار !!!!! منظورت نه و چهل و چهار دقيقه بود !! شنبه ٣٠ فروردين ٩٣...
30 فروردين 1393

كُره !

امروز ديگه رسما تبديل به يه كره ابس شدى ! كفشت كه پات بود هيچى ... دمپايى قرمزات رو هم كرده بودى توى دستت و ايضا حسنا خانم ، دقيقا مثل خودت و دو تايى توى راه پله ها و حياط چهار دست پا ميرفتين و شيهه هم مى كشيدين تازه !! گفتى مامانم اسمم رو گذاشته كُره !! ما بالاخره نرفتيم . جمعه ٢٩ فروردين ٩٣
29 فروردين 1393

باقالى !

اين روزا عجيب " باقالى " صدا كردنت حال مى ده !!!! نمى دونم چرا ولى يك حالى مى كنم وقتى بهت مى گم " باقالى " البته بعضى اوقات باقالى خالى بعضى وقتا هم جوجه باقالى يا باقالى بادمجون !! حتى يه شعر هم داريم كه با هم مى خونيم : باقالى جونه من .... تو مى گى : چه مهربونه .... من مى گم : دوسش دارم يه عالمه ..... تو مى گى : خدا مى دونه ... عاشقتم باقااااااالى !!! آى حال كردم ...!!!!! جمعه ٢٩ فروردين
29 فروردين 1393

يه خورده ديگه ....

مى گى حسنا كى مياد مى گم يه خورده ديگه .... مى گى چقدر همه اش مى گى يه خورده ديگه .... دورا يه خورده ديگه ... زورو ، يه خورده ديگه ... همه اش مى گى يه خورده ديگه ديگه ... ٢٨ فروردين ٩٣
28 فروردين 1393

دختر خستگى ناپذير من

امروز با هم ديگه از قبل از ساعت شش بعد از ظهر زديم بيرون .... براى خودمون كلى پياده روى كرديم تا رسيديم به پارك بادى . اونجا يه كم بازى كردى ولى وقتى پسراى گنده (يعنى هفت هشت ساله ) اومدن ترسيدى و ديگه نرفتى بازى كنى اومدم پيشت تا شايد كمى نزديكتر باشم بهت ولى بى فايده بود اومديم بيرون و يه چيپس گرفتيم نشستيم روى صندلى پارك يه كم حرف زديم بعد رفتيم روى چمنا نشستيم بازم حرف زديم از گلها و شكوفه ها و .... بعد اومديم سراغ زمين بازى و با لوازم ورزشى بازى كردى حسابى ! بعدم سرسره و تاب . درباره همه چيز با هم حرف زديم از كاراى خوب و فرشته ها گرفته تا خواستگارى و ازدواج و زن و شوهر و ....!!!! كلى به اطلاعاتت اضافه شد.چهارشنبه ٢٧ فروردين ٩٣
27 فروردين 1393

اولين بارى كه .......

از حمام اومده بودم بيرون و داشتم موهام رو سشوار ميكشيدم كه اومدى گفتى من نون پست مى خوام دو تا از فريزر در آوردم گفتى خودم ميذارم توى تستر ! دكمه اش رو زدى و روشن شد يكى از نونها رو براى خودم در آوردم .... يه چاقو هم بهت دادم و اومدم بقيه سشوارم رو بكشم گرم كشيدن سشوار بودم و حسابى هم گرسنه كه ناگهان فرشته اى از راه رسيد و يك نان تست كه رويش حسابى نوتلا ماليده شده بود از آسمان برايم هديه آورد .... و مسلم است كه آى چسبييييييييييييييد بهم ....!!!!!!! ************** بعد از ناهر دراز كشيده بود روى تخت از لب آينه سوهان ناخنم رو برداشتى گفتى اين چيه ؟ گفتم مال ناخن گفتى چى كار مى كنه يعنى ؟ گوشه ناخنم رو سوهان كشيدم گفتم اين كارو مى كنه گفتى براى...
21 فروردين 1393

امان از وقت خواب ....!!!!

خدا وکیلی شیرینتر و دلچسبتر و آرامش بخش تر از خوابیدن هم وجود داره ؟ نمیدونم  چرا در نظر توی فسقل نیم وجبی همین خوابیدن اینقدر عذاب آور و شکنجه است ...!!!!! برنامه هرشب ما برای خوابیدن حضرت عالی به این شرح است  یک ساعت قبل از خواب جهت آمادگی  من : گلم وقت خوابه مامانی کم کم ....  تو : نــــــــــــــــــــــــــه ......  + آیکون جیغ !!! یک ربع مانده به خواب  من : دخترم یه کم دیگه بازی کن که بریم بخوابیم   + آیکون التماس عاجزانه !!! تو : نــــــــــه .... ( این دفعه ملتمسانه ) نخوابیم ..... من : بیا حالا مسواکت رو بزن .... تو : ولی نخوابیما ...... من : باشه .... همه چراغهای خو...
20 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد