دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

✿ــــ✿

كوچولوى پر كار !

فسقل خانم خونه ... اين دو سه روز ، پركار بوده بچم اول از همه كه پنجشنبه ١٤ مرداد باى باى كردن رو ياد گرفت .... جمعه روز ولادت حضرت معصومه (س) هم دست زدن رو ياد گرفت هنرهاى هشت ماهگى ! وقتى ما سرفه مى كنيم الكى اين خانم هشت ماهه هم سرفه مى كند الحمدلله
16 مرداد 1395

تقارن روز دختر و هشت ماهگى

اول ذيقعده است و ولادت حضرت معصومه (س) ....  چه نيكو نامگذارى شده به نام " روز دختر "  اين روز زيبا و فرخنده با هشت ماهگيت قرين گشته دخترك شيرينم .... شيرينى اين روزهايت دل را ميبرد عزيزكم ...  وقتى نگاهت به خواهر است .... وقتى به سويش شتابان ميروى ... وقتى سعى در تقليد او دارى خواهرى سرفه مى كند تو هم زوركى سرفه مى كنى ... دٓ دٓ دٓ بگويد ، تو هم سريع و جدى تكرار مى كنى نازنينم چقدر خوشحالم كه آمدى .... آمدى تا من خواهرانه هاى شما را نظاره كنم ... از عمق وجودم لبريز از عشق ميشوم وقتى لبهاى خندان شما دو خواهر را مى بينم .... هشت ماهگيت مبارك گل زيباى من شاد باش مى گويم گلهاى نازنينم اين روز فرخنده...
14 مرداد 1395

يك جواب

من : تسنيم آخه تو براى چى اينقدر منو دوست دارى و از من جدا نميشى ؟ تسنيم : مامان سوالت خيلى خنده داره ها ....!!!!!!!!!!! **************** قرارهاى تو با باباجون در رفتن به شهر كتاب همچنان پابرجاست و تو آرزو مى كنى روزى اتاقت مثل شهر كتاب ابن سينا باشد !! هر بار به همت باباجون عزيز دست پر و خوشحال بر مى گردى و تا چند روز سرت گرم كتابهاى جديدت است ************************* چيزى حدود ٤٥ روز مانده تا آغاز ١٢ سال تحصيليت !! چه روز شمارى مى كنم برايت مادر جان ! **************** عزيز دل مادر .... ميوه عمرم ، دخترم يك مطلبى را مى گويم اما در گوشت ... مى خواهم من يادم بماند و تو هم بدانى عزيز دلم مى خواهم از اين روزها براي...
14 مرداد 1395

رسيد نوبت وصل و ...

امروز دوم مرداد ماه ٩٥ عزيز دلم ، طوطى كوچولوى خونه دندون دار شد .... خيلى وقته هر روز تقريبا لثه هات رو چك مى كردم كه بفهمم كى دندون دار ميشى چند روز ميشه كه نرسيدم چك كنم و امروز مامانجونى فهميد ..... مبارك باشه دخملى نازم .... بالاخره دندون دار شدى ... الحمدلله على كل حال شنبه دوم مرداد ٩٥ ( هفت ماه و نوزده روز)
2 مرداد 1395

عشق خواهرانه !

يك بشقاب ميوه آوردم .... كوثر تا بشقاب رو ديده اِه اِه كنان وخود كِشان كِشان روى زمين مى خواد  خودش رو به بشقاب برسه  تسنيم از ديدن اين صحنه و سينه خيز رفتن كوثر ذوق زده شده ... ميگه : _ واى مامان كوثر رو ببين .... خدا چه چيزى براى ما آفريده!!! _ وقتى كوثر يك كار جديد ى مى كنه تسنيم خيلى خيلى ذوق مى كنه و مى گه: مااا شالله .... اين از اون بچه خوباشه !!!!! الحمدلله .... ٢٧ تير ٩٥
27 تير 1395

يكى از همين روزا ....

شمارش معكوس براى چهار دست و پا رفتنت شروع شده خانم كوچولوى گل آبى من الان مى تونى ٣٦٠ درجه بچرخى و جهت نشستنت رو عوض كنى حتى ديروز تونستى يك قدم چهار دست و پا جلو بياى همه جاى بدنت رو بالا نگه ميدارى فقط كف دست و نوك انگشتاى پاهات  رو روى زمين ميذارى بعد از اين حركت زانوهات رو روى زمين ميذارى به اين ترتيب وقتى به پشت روى زمين خوابيدى خودت رو به حالت چهاردست و پا در ميارى بعدم مى شينى !! ( اين حركت جديد امروزه )  منو مى گرفتى و بلند ميشدى ولى امروز دسته مبل رو هم گرفتى و بلند شدى ايستادى يكى از همين روزا حركتت رو شروع ميكنى دختر پر جنب و جوش من خدايا شكرت ٢٥ تير ٩٥ جمعه دو روز تا هفت ماه و نيم مانده ...
25 تير 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد