دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

✿ــــ✿

ايستاده به روى دو پا ....

لقمه هفت ماهه خوردنى ام ..... تو ايستاده اى به روى پاهايت و من غرق لذت از ديدن ذوقت و تكانهايى كه از سر شادى به خودت مى دهى .... عاشق اين حركاتت هستم.... ************ خانم كوچولوى نازم تقريبا از روزى كه وارد هفت ماهه شده سعى مى كنه من رو بگيره و بلند بشه ولى بيشتر از ايستادن روى دو زانو نبود  تمام كيفش اين بود كه روى دو زانو بايستد و خودش رو تكون بده ولى چند روزه سعى مى كنى كه روى پاهات بايستى و بالاخره موفق شدى ....  
24 تير 1395

آماده باش دختركم !

نازنين دخترم ....  دختر شش ساله ام ...  از اول مهر فصل جديد زندگيت آغاز ميشود ... فصل درس و مدرسه و تكليف و ...  هفت سال اول زندگيت چه آرام رو به اتمام است هنوز تصورش هم برايم سخت است كه وارد اجتماع ديگرى شدى .... كه بزرگ شدى ... كه محصل شدى .... كه از مهر تا ١٢ سال ديگر تمام هم و غم من ، تو  درس و مدرسه و تكليف خواهد بود .... ١٢ سالى كه سر فصل جديد از زندگيت خواهد بود .... نوع ناراحتى هايت ، نوع اضطرابهايت ، نوع شاديهايت كمى متفاوت خواهد شد و كمى جديدتر ... يا بهتر است بگويم با مشكلات جديدترى روبرو خواهى شد ... مشكلاتى غير از چه بازى كردن ، چه حيوانى شدن  چرا فلان برنامه را پخش نكرد و ...   اميدو...
23 تير 1395

زيباى هفت ماهه

دلبر نازنينم دو روز قبل از تمام شدن شش ماهگيت بالاخره غلتيدن رو شروع كردى روزهاى زياديه كه مى خواى چهار دست و پا رفتن رو شروع كنى ولى هنوز نمى تونى صداهاى بامزه اى با دهن كوچولوت در ميارى به قول مامانجون (.... خانم ) يه لقمه اى  
15 تير 1395

پايان دفتر سى برگ شش ماهگى

نازنين دخترم دفتر شش ماهگيت را بستى  و روزهاى خوش و شيرينش را در اعماق وجودمان به يادگار گذاشتى ..... امروز سرآغازى ديگر است ...  آغاز سرفصل هفت ماهگى ...!  سى روز فرصت دارى هفت ماهه باشى ....  يك غنچه هفت ماهه ... يك غنچه شيرين و خوشبوى هفت ماهه ..... آغاز هفت ماهگيت مبارك عزيز دل مادر .... . . .  
14 تير 1395

دختران كم خواب !

خدا را هزاران بار سپاس از داشتن دختران مهربان ، دوست داشتنى ، شيرين ، بازيگوش كم غذا و البته كم خواب ! دختر اولمان كه زبانزد خاص و عام است ! مى ترسد چشمانش اندكى روى هم بيفتد از دنيا و بازى و ورجه وورجه عقب بماند ! رهايش كنم تا پاسى گذشته از نيمه شب در حال دويدن به دنبال توپ و پريدن از روى مبلهاست ! آن هم با چشمانى كه بزور باز نگه داشته ، رنگ و رويى چون گچ ديوار .... هر آن ميرود تا بيهوش شود ولى سرسختانه مقاومت مى كند .....!  با اين اوصاف فرارى بودن از خواب فقط كافيست شب ، حالا هر ساعتى باشد چه هشت شب و چه ديرتر يك بشقاب غذا جلوى اين بمب انرژى گذاشته شود .... چنان مست خواب ميشود ، بى رمق همانجا و با دهانى پر مى گويد مامان دو تا چو...
4 تير 1395

ماهِ من به نيمه رسيده ....

ماه كوچولوى خانه من .... شش ماهگيت به نيمه رسيده جانِ مادر .... اين روزها را با تمام وجود نفس مى كشم ....  كاش هميشه مى ماند اين شش ماهگى .... عزيز  دل مادر .... دو دستانت را وقتى به سويم دراز مى كنى قند در دلم آب ميشد .... وقتى با كلمات نامفهوم برايم حرف ميزنى .... وقتى احساست را بيان مى كنى ..... دلم برايت ضعف ميرود .... تعجب ، خشم ، خوشحالى ، خستگى ، گرسنگى ات را بيان مى كنى ... با همان زبان بى زبانى .... روزهاى زيادى نمانده به حركتت به سمت جلو ....  شيرينكم .... در اين روزهاى زيباى ماه مبارك رمضان از خداى رحيمم سلامتى مى خواهم براى همه كودكان و براى تو و خواهر نازنينت آمين الحمدلله ٢٨ خرداد...
28 خرداد 1395

عزيز دلِ شش ساله

نازنين ، شش ساله ام... تازگيا علاقه خاص. به چيدمان ميز غذا پيدا كردى .... دوست دارى همه چيز سر ميز مرتب و با سليقه باشه از قبل از ماه مبارك اين حس خانمانه در درونت شكوفه زد الانم توى ماه مبارك سفره هاى افطار رو خيلى زيبا و قشنگ مى چينى .... خودِ خودت ! سفره آراى باسليقه از الان براى خودت ايده و نظر دارى نظراتتم كاملا درسته  عاشق منو و خواهرتى بايد بگم ما هم عاشقتيم دخترك مهربونم الحمدلله جمعه بيست و يكم  خرداد ٩٥
21 خرداد 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد