دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

✿ــــ✿

بدون عنوان

دوشنبه صبح بهم زنگ زدن و براى ساعت دو و نيم وقت گزينش گذاشتن ! قبول كردم و ساعت دو راهى مدرسه شديم به همراه بابا  رفتيم تو شما رو بردن براى بازى كردن ما هم رفتيم توى نماز خونه براى پر كردن فرم و مصاحبه يه نيم ساعتى طول كشيد تا كارمون تموم شد و شما هم اومدى  قراره تا يك هفته ديگه تماس بگيرن  حالم خيلى بده ....... بده بد ....... خدايا شكرت ٣٠ ارديبهشت ٩٤
30 ارديبهشت 1394

خانه بدون تو .....

خانه بدون تو معنا ندارد .... خانه بدون تو خانه نيست .... دلم گرفته ..... پر از بغض شده ..... بدون تو دختركم ....... عزيز دلم .... نازنينم ..... فرشته مهربونم .....  دلم براى بغل كردنت .... بوسيدنت ...... آه ..... تنگ شده..... براى صداى نازنينت ..... . . . ديروز مامانجون اومد خونه مون با باباجون شوخى شوخى بهت گفتن بيا خونه مون .... تو هم قبول كردى .... اصلا باورم نميشد ..... ولى واقعا وسايلت رو جمع كردى و رفتى .... رفتى و تمام جان من را با خودت بردى ..... فقط به خاطر خودت گذاشتم برى چون حال من خيلى بده و ميبينم تو چقدر اذيت ميشى گفتم برى تا يه كم بازى كنى و بهت خوش بگذره ...... نازنينم .... براى در آغوش گرفت...
9 ارديبهشت 1394

آب بازى !

از اونجا كه از پاييز بهت قول داده بودم هوا كه گرم شد ببرمت كلاس شنا تا شنا ياد بگيرى منم به قولم وفا كردم ..... از بعد از عيد هر روز گريه و زارى مى كردى كه پس منو كى مى برى كلاس شنا ... بالاخره از شنبه پنجم ارديبهشت بردمت دو جلسه بيشتر نيست و تو هم خيلى علاقمندى با اينكه اين روزا اصلا حالم خوب نيست و بزور خودم رو مى كشونم ولى وقتى اشتياقت رو مى بينم يه كم سر ذوق ميام  يه روز در ميون ميريم يك ساعت و نيم توى آبى منم بيرون ميشينم امروز برات يه عينك شنا گرفتم خيلى خوشحالى تا الانم كه اومديم خونه عينكت رو بغلت گرفتى نمى دونم اين حال بد من كى خوب ميشه ولى خيلى خسته و كلافه ام ..... اميدوارم زودتر خوب بشم الحمدلله ..... هفتم ارد...
7 ارديبهشت 1394

دوباره سلام .....

سلام ..... به سبزه و گل ..... به ياس و سنبل ..... به عطر بهارى ، به بوى چمن ..... دوباره سلام سلام به ٩٤ ..... سلام به بهار ..... به ..... ........................................... دختركم ديروز بخش كردن كلمات رو برام گفت من براش نگفته بودم ولى خودش كلى كلمه رو برام بخش كرد !  گفت مسجد دوتاييه !!! مس .... جد ..... دو تاست  رفته بوديم پياده روى همين جور كلمه مى گفتم و تو بخش مى كردى ! سال ٩٤ سال مهميه برام ... براى تو هم ..... اميدوارم موفق باشى دختركم .... الحمدالله ...... ١٨ فروردين ٩٤
17 فروردين 1394

سه ساعت مانده به بهار ...

نزديك سه ساعت بيشتر نمونده تا آغاز سال جديد و فصل زيباى بهار تازه خوابوندمت بهت گفتم از فردا بهار ميشه و اول خيلى غصه خوردى يه كم اشكت اومد كه پس زمستون چى .... من برف بازى نكردم ولى بعد ياد توت فرنگى بهار افتادى و گفتى آخ جااااااان فردا برام توت فرنگى بخر !! امسال به خاطر مصادف شدن ايام فاطميه و شهادت حضرت مادر (س) سفره هفت سين پهن نكردم ولى تو خيلى ذوق داشتى و دوست داشتى سفره پهن كنى دوست داشتى تخم مرغ رنگ كنى و سبزه بذاريم وقتى قشنگ برات توضيح دادم فهميدى و به قول خودت مى گفتى تولد شهادت مادرم زهراست !! گفتى پس بيا همينجورى تخم مرغ رنگ كنيم منم پنج تا تخم مرغ آوردم تا به عنوان كاردستى رنگش كنى  از قبل قرار بود برات آكواريم ب...
29 اسفند 1393

خانم مغز متفکر !!

امروز همین طور که با هم مشغول مرتب کردن خونه بودیم با هم حرف میزدیم و سوال میکردی و جواب میدادم و..... تا اینکه گفتی مامان وقتی میگیم دو سال سه سال .... سال یعنی چی ؟ گفتم وقتی یه بار همه ماهها و فصلها بگذرن میشه یه سال مثلا الان دم عیده یعنی یه سال گذشته بهار و تابستان وپاییز و زمستان الان دوباره میخواد بهار بشه پارسال سال 1393 بود الان میشه سال 1394 یا مثلا یک سال میگذره تا دوباره تولد آدم میشه همه روزها و ماهها میگذرن تا میرسن دوباره به روز تولد اونوقت میگیم یک سال بزرگتر شدیم مثلا اگه پنج سالمون باشه دوباره که تولدمون بشه میشیم شش سال .... فهمیدی و یه کم باز حرف زدیم و مرتب کردیم که گفتی مامان حوصله ام سر رفته برام لاک میزنی ؟ ...
24 اسفند 1393

تعارف!!

ديروز توى بغلم بودى و داشتيم با هم بازى مى كرديم يادم نمياد چى بود كه من هى مى گفتم براى تو و تو اصرار مى كردى كه نه براى تو يه دفعه گفتى تعارف نكن ديگه براى تو باشه .....  و من كلى خنديدم و لهت كردم و چلوندمت از اين اصطلاح جديدى كه گفتى ..... الحمدالله ..... ١٧ اسفند ٩٣
17 اسفند 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد