دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

✿ــــ✿

عروسک میفروشیییییم ..!!

در یک تصمیم ناگهانی شازده خانم ما قصد فروش دو تا از عروسکاش رو گرفته ....!!!! اونم مفت .... هفت تومن ...!!!! ******** تسنیم : مامانی ... من میخوام روبی و رکسانا رو بفروشم ..چطوره ....؟؟؟؟ من :    حالا چند تومن ...؟؟ تسنیم : هفت تومن ..... من : پی نوشت : این جمله سوالی " چطوره " یک هفته ای میشه که وِرد زبونت شده ... پی نوشت بعدی : روبی و رکسانا ...
11 آذر 1392

نمایشگاه نقاشی دلبرکم !!

دهه محرم که با هم راهی روضه میشدیم یک ساک فقط مخصوص شما همراهمون بود پر از ماژیک و پاستل و مداد شمعی و دفتر و عروسک و.... یه عالمه خورده ریز که طبق معمول هر جا بری با خودت میبری .... بخشی از سرگرمیهای هر شبت کشیدن نقاشی بود حتی وقتی هم چراغا رو خاموش میکردن با نور چراغ موبایل به کشیدن ادامه میدادی چند تا از نقاشیات که توی اون شبا کشیدی : بقیه اش در ادامه .... من همیشه بالای نقاشیای قشنگت تاریخ میزنم . تو هم ازم یاد گرفتی هر نقاشی که می کشی یه گوشه اش یه چیزی مینویسی  بعدم میگی مامانی خودم نوشتم تو نمی خواد بیویسی !!( همون بنویسی) مثلا توی این نقاشی بالاش نوشتی . این نقاشی یک دختر خانم هست که روی سرش داره...
3 آذر 1392

یک آرزوی کودکانه !

ماجرا از سه شنبه ١٣ آبان , با دیدن یک پروانه قهوه ای رنگ روی پرده اتاق بابا شروع شد .... با دیدن پروانه روی پرده ازم خواستی کمکت کنم تا پروانه رو بذاری توی جعبه کفشت ! بعدم اجازه گرفتی : _ مامانی میتونم پروانه ام رو نگه دارم ..؟؟  اجازه دادم . مادرانه پروانه ات رو نگاه میکردی و برق چشمات و لبخندت رضایت قلبیت رو نشون می داد که بالاخره  صاحب یه موجود زنده  شدی ... جعبه کفشت سوراخ داشت . هوا به پروانه میرسید ولی نگران بودی که پروانه فرار نکنه . هر چند دقیقه یکبار هم در جعبه رو باز میکردی و پروانه کوچولوت رو نگاه میکردی. در نهایت شادی همه رو از وجود پروانه کوچولوت با خبر کردی ولی این شادی ...
29 آبان 1392

یک شب و ....

دیشب خواستم بعد از ده ,دوازده شب که ساعت خوابت بخاطر عزاداریایی که شبا میرفتیم بهم خورده بود دوباره ساعت خوابت رو برگردونم سر جاش ساعت نزدیکای ده بود که دستشویی رفتی بعدم همین جور که تام و جری می دیدی مسواکت رو زدم و راهی شدیم طرف اتاقت . هنوز به در اتاق نرسیده بودم که گفتی : اول کتاب قصه .....  گفتم نمیشه قصه برات بخونم ؟ گفتی : نـــــــــــــــــــــــــه ..... دو تا کتاب آوردی برات بخونم یکیش آقای پر سر و صدا  و یکیشم شعر درباره امام رضا (ع) و حرم و ... اینا بود . خیلی حال نداشتم اومدم زرنگی کنم  بعضی جاهاش رو سرسری رد کنم که مچم رو گرفتی و گفتی از اولش بخون ...!!   سر کتاب دوم دیگه رفتی زیر لاحاف...
27 آبان 1392

دوباره ، شب سوم محرم ....

شب سوم ، شب ناله ... شب روضه ى سه ساله... ********** دخترم هنوز جثه سه ساله ها رو داره ... دخترم هنوز بوى سه ساله ها رو ميده .... دخترم هنوز از دورى باباش گريه مى كنه ... ديدنش هنوزم منو ياده سه ساله اربابم ميندازه ...
15 آبان 1392

ای هلال خون دوباره سرزدی ...

   ای هلال خون دوباره سر زدی ای محرم بار دیگر آمدی زخم دل با دیدنت کاری شده خون به دامان افق جاری شده در تو باغ لاله ی پرپر بود  عکس لبخند علی اصغر بود ای هلال خون چرا باز آمدی گر چه خونینی سرافراز آمدی در تو بینم اشک خیر الناس را  زخم فرق حضرت عباس را در تو بس داغ مکرر دیده ام  پیکر صد چاک اکبر دیده ام در تو بینم خیمه های سوخته کام خشک و دامن افروخته  در تو بینم صورت و خاک تنور در تو بینم سینه و سم ستور  در تو بینم جسم هفتاد و دو تن  غرق خون افتاده بی غسل و کفن  در تو بینم گریه ی دُردانه ها کعب نی ب...
13 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد