دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

✿ــــ✿

گفتنی های تسنیمی

مامانجون  ( مامانم ) اومده بودن خونه مون  موقع برگشتنشون نمیذاشتی برن تا اسم رفتن میومد میزدی زیر گریه که نباید برید باید همین جا بمونید .... مامانجون  : دوباره میام خونه تون .... تسنیم : نه نمیشه بری .... مامانجون : چرا نمیشه برم خب ...؟؟ تسنیم : آخه اگه بری دلت برام تنگ میشه ....!!!       تسنیم : مامان تو همه اش کارای بد میکنی .... من : اِ ....  مـــــــــن ....!!!!!  چی کار کردم مگه ...؟؟؟؟ تسنیم : همه اش منو دعوا می کنی .... میگی اینجا آب نریز ..... من : خب  وقتی میری از شیر آب , آب برداری همه جا رو خیس میکنی بهت میگم آب نریز دی...
9 مهر 1392

فرشته ...!!

_ مامان ببین دارم پرواز می کنم ... _ مامان من فرشته ام ... _ به من نگو تسنیم من .... یه .... فرشته ام ...!! چند روزه که فرشته شدی و وِرد زبونت این چملاته ! دور خونه  میچرخی و بال می زنی  دیروز یکی از دستات رو پشه نیش زده و چند بار از سوزشش شکایت کردی گفتی : من دستم میسوزه حشره زده حالا چه جوری پرواز کنم ؟  فکر کنم باید اینجوری کنم ... یعد با یه دستت شروع کردی به بال زدن !     یه کار بدی کردی قبل از اینکه من بخوام چیزی بهت بگم با چرب زبونی گفتی : مامانا نباید فرشته ها رو دعوا کنن  چون اونا ناحارت میشن گریه میکنن ...!!! و من :   یه بازی جدید که خودت مبتکرشی اسمشم گذاشتی موش بازی ! چون عاشق تام و جری ه...
7 مهر 1392

یک قدم تا چهارسالگی ...

هر چه به پایان سه سالگی  ات نزدیک میشویم , بیشتر احساس دلتنگی میکنم دلم برای دردانه سه ساله  داشتن تنگ میشود ... دلم برای در آغوش گرفتن دردانه سه ساله ام تنگ میشود ...    حس قریبی دارد سه سالگی ...  حس غربت یک سال وقت کمی بود برای تجربه ...  وقت من رو به اتمام است دلتنگ دختــــــــــــری سه ساله ام .... 4/7/92   ...
4 مهر 1392

وقتی مادر مریض است ...

امروز همچنان بدحال و تب دار در بستر افتاده بودیم و دخترک چهارساله  (به قمری) و سه سال و ده ماه و هیجده روزه ام (به شمسی ) همچنان ملتمس توپ بازی و پاس کاری و دنبال هم دویدن بود .... بعد از ظهر که رسما غش نمودیم هر چند دقیقه یکبار به اتاق ما جهت سرکشی می آمد و یک نوازشی هم به سر روی ما می کشید و تنها لطفی که درحقش میتوانستيم بنمایيم باز نگه داشتن چشمانمان بود !! نزدیک غروب بود که این دختر با خشم و بغضی که هر لحظه امکان سر ریز شدن داشت به ما فرمودند : _ باید قول بدی مواظب خودت باشی که دیگه خـــــــــــــــراب نشی اینجوری ... من را میگویی .... پیش خودمان گفتیم این دختر را بیش از این نرنجانیم و از رخ...
22 شهريور 1392

مسابقه پازل + پی نوشت ویژه

امروز من مثل این خانم بزرگا شده بودم  از  درد دست و زانو تکون نمیتونستم بخورم  و هزار ماشالله به تو یکی یدونه دختر که در این جور مواقع خوووووووووب هوای منو داری و سعی میکنی چیزی برام کم نذاری یه مدت که آویزون !!! بعدشم که به نق و نوق که بیا با هم بازی کنیم (نمیدونم همیشه برعکسه تا میبینی حالم بده و حوصله ندارم بهانه گیریات صد چندان میشه ! انگار  که مامانا اجازه مریض شدن ندارن ) اکثر اوقات سرت رو با اسباب بازیات گرم می کنی ولی امروز حسابی پیله کرده بودی... نه نای راه رفتن و دویدن دنبال توی فسقلی رو داشتم نه دستی که بغلت کنم و تابت بدم ....  کاش کنار دریا بودیم و می رفتی با دریا بازی می کردی بالاخره قبو...
20 شهريور 1392

اول ذيقعده ، ولادت كريمه اهل بيت (س)

جـــ❤ـــانِ مــــادر ....                              روزتــــــــــــ  مبارکـــــ❤ــــــ  هستیــــــــــِ  مـــــــــن   دختـــــــ❤ـــــــر  مــــــــــن       ...
16 شهريور 1392

مرثیه مجسم

امشب کوچه های مدینه داغدارند و بقیع، چشم‌انتظار آخرین مسافر خویش است. بقیع، بقعه ای خاموش و تاریک؛  بقیع، آشنایی غریب؛ بقیع، مزار بی چراغ و فانوسی که مظهر مظلومیت هزار و اندی ساله است. در بقیع، روضه لازم نیست، خودش مرثیه مجسم است ...
11 شهريور 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد