دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

✿ــــ✿

حرف حساب ..!!

یه روزی از روزها البته شب بود باید بگم یه شبی از شبها منو تسنیمی رفتیم خونه عمه (شب هشتم محرم امسال ) دختر عمه بابایی با دختراشون اونجا بودن (دختراشون خانمی هستند برای خودشون ) . یکی از نوه عمه ها (ملیحه جون ) داشتند انار دون میکردند و شما هم محو تماشا بودی ....  وقتی انارها دون شد ظرف رو آوردن جلو شما بهتون تعارف کردند   شما مثل یک عدد خانم با شخصیت و دارای کلاس بالا  دستت رو بالا آوردی و سر نازنینت رو سی درجه خم کردی  ظرف انار دون شده رو آروم عقب زدی (مثل وقتایی که میریم مهمونی برای من یه چیزی تعارف میکنند و من نمیخوام ) بعدشم با احترام فراوان گفتی: نه خییییییلی ممنون . نمیخوام برای دَشویی یَم (دستشوی...
19 اسفند 1391

ماهی با طعم دنت ...!!!!

پنجشنبه ١٠ اسفند به سفارش خاص شما ناهار ماهی داشتیم   اومدی نشستی پشت میز و سر وصدا کردی که ناهار منو بده  هنوز پلو آماده نبود تند تند تیغ ماهی هات رو گرفتم و ریختم توی بشقابت یه کم ماهیه خالی خوردی و دوباره سر و صدا راه انداختی که پلو منو بیار دیگگگگه گشنمه ...!! داشتم وسایل ناهار رو روی میز میچیدم که از توی یخچال دنت ها رو دیدی گفتی برام دنت بیار  گفتم چه رنگیشو میخوای و تو هم صورتی رو انتخاب کردی رفتم سراغ قابلمه برنج که ببینم در چه حالی ست گفتی : اووووووووووم .....  به به ....   چقدر خوشمزه ست برگشتم نگات کردم دیدم تکه های کوچیک ماهی رو زدی توی دنت توت فرنگی و با چه لذتی داری می خور...
15 اسفند 1391

آخــــــــــــــر اعتماد به نفس ...!!

نمی دونم وقتی یه آقای مغازه دار در حالیکه توی مغازه پر از اسباب بازی نشسته و توی عوالم خودشه .....  یک دفعه صدای زنگ تلفن رو بشنوه . چه حالی میشه وقتی گوشیو برداره و از توی گوشی صدای نازک و ملوس یک دختر بچه سه ساله رو بشنوه .... _ سلام . آقا شما باز و وودی و جِسی و تکتازو دایین ....؟؟؟ _ باز و وودی گنــــــــــــــــــــده دیگه .... _ نه من باب اسفنجی دارم خودم . قوشــــــــــــــــــــــــــی ..... بیا مامان با تو کار داره .... _ الو سلام آقا ببخشید این دختر من باز و وودی و تکتاز و جسی میخواد شما دارین ...؟؟؟ باشه من چند روز دیگه تماس میگیرم .... _____________ من مشغول جارو زدن خونه بودم که با اخ...
14 اسفند 1391

بافنده قصه های شیرین

من : تسنیم نخ دندونه منو ندیدی ....؟؟؟؟ تسنیم : نه .... من : نمیدونم کجاست یه جایی دیدمش دیروزااااا .....   ولی نمیدونم چرا الان نیستش .... تسنیم : بزار من برات بگردم پیداش کنم . منم یه جایی دیدمش .... 30 ثانیه بعد ...... تسنیم : مامان حالا الان بیا نخ منو بگیر تا نخ خودت پیدا بشه .... من : اِاِاِاِاِ ......    این نخ شماست ؟ تسنیم : بله . من : پس نخ من کجاست ؟ تسنیم : حالا غصه نخور فردا پیدا میشه من :       توی فسقلی رو که دارم چه غصه ای دارم فرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته مهربون من      &nbs...
13 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد