دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

✿ــــ✿

خانه داری...

اینا رو که می بینید لباسای تسنیم خانم هستند...... چهارشنبه ١٩ مهر وقتی لباسا رو از روی بند جمع کردم گذاشتم روی مبل که مثل همیشه سر رسیدی... که مثلا کمکم کنی اما بر عکس همیشه که لباسایی که من تا می کردم دوباره باز می کردی .... یا لباسا رو چمباله میکردی .... این دفعه نشستی کنارم و لباساتو خودت تا کردی .... لباساشو به صورت لوله ای تا کرده (ساندویچی) من قربون اون خونه داریت بشم دخترکم..... 21 مهر 91 ...
21 مهر 1391

نی نی به تصویر گل من

٢٢شهریور بود که دیدم روی کاغذی که از روی زمین پیدا کردی داری نقاشی می کشی اومدم نگاه کردم گفتم ووووای .... چی کشیدی....؟؟ گفتی این نی نی ... داره می گه من شیر نمی خوام (صدات رو هم کلفت کردی ).... فکر کنم داشتی به در می گفتی که دیوار بشنوه....!!!! آخه من با شیر خوردنت هر روز داستان دارم... می گی من شیر دوست ندارم بد مزه ست.... هر روز با یه ترفندی بهت شیر می دم بخوری.... این نقاشی رو کشیدی که بگی نی نی هم شیر دوست نداره....   چه دختری .......!!!!!! خدااااااااایا.......!!!!!!!! فکر کنم یه کم نی نیه عصبانیه.....!!!! 19 مهر 91 ...
19 مهر 1391

یک قدم تا سه سالگی....

هر چه به سه سالگیت نزدیکتر میشیم توی دلم بیشتر خالی میشه... یه حسی قریبی.... توی دلم میگم دخترم داره سه ساله میشه مثل... دخترکم داره شیرین زبون میشه مثل.... وقتی سوار ماشین میشیم اگه من یادم رفته باشه اب برات بردارم و تو تشنه بشی ... اونوقته که تو شروع به بی تابی میکنی هر چه قدر هم که بگم صبر کن الان به مغازه می رسیم برات آب میگیرم . فایده نداره و تو بیشتر بی تابی می کنی با گریه می گی... آخه من تشنمه آب می خوام.... هر چی به سه سالگی نزدیکتر میشی این کارات بیشتر جگرم رو می سوزونه... قد و بالای تو رو که می بینم از درون آه می کشم.... ولی دلبرکم تو باید قوی باشی بلند نگی ....... آب وقتی بابایی نیست زیاد بهونه نگیری... اون...
4 مهر 1391

روز اول مهر...

امروز اولین روز فصل پاییزه..... اولین روز ماه مهررررررر.... اولین روز بز شدن مدرسه هااااا.... وااااای سه سال دیگه این موقع دارم تو رو می برم مدرسه چقدر زود می گذره.... سه سال که گذشت سه سال دیگه هم مثل برق می گذره... تو که خودت عاشق مدرسه ای از الان... وسایلت (هر چی گیرت بیاد! از دفتر و مداد رنگی و عروسک و مهر و وسایل آشپزخونه گرفته تا لاک و کفش و....) میگذاری توی کیفت..... میای پیشم میگی... مامان کاری نداری....؟؟ من دارم میرم مدرسه.... خدافظ ! بعدم خودت به خودت می گی ... به سلامت... زود بر می گردم مامان... بعدم می ری دنبال بازیت.... پي نوشت 1 خيلي دوست داري بري مهد کودک چون توي فيلم وودي هم ديدي&nbs...
1 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد