مادرانه ...
سلام عسل طلای من .دختر مهربون من ... تو داری بزرگ میشی بزرگ و بزرگتر و من نمی تونم باور کنم به این سرعت گذشت عمر آدمی این قدر زود می گذرد ولی ما حس نمی کنیم چقدر نزدیک است انگار دیروز بود که تو نوزاد کوچکی بودی ناتوانه ناتوان! بعد بزرگتر شدی از دهنت صدا در میووردی پاهاتو میگرفتی دستت ...غلت زدن یاد گرفتی...نشستی... چهاردست و پا رفتی... تقلید کردی و کلمات را مانند ما تکرار کردی... ایستادی و بعد راه رفتی... بازی کردن آموختی. شعر خواندن... مثل یک خانم شدی... الان برای خودت نظر داری سلیقه داری احساس استقلال می کنی... باورم نمیشه تو داری سه ساله میشی... چند وقته پیش بود که پرسیدی کی برام چشم خریده؟ کی دست خریده؟ کی بینیگ (بینی) خ...





