دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

✿ــــ✿

٧٤+ يك !

يك ماهه نازه من .... شيرينترينم .... به فداى چشماى فندقيت ..... دستاى كوچولوت ..... پاهاى ناز و لطفيت كه مثل پر نرم و سفيده .... عزيز دلم يك ماهگيت مبارك .... نازنين دخترم از مچ دستت تا بازوت قد انگشت اشاره منه !!! باورت ميشه كه چقدر كوچولويى ؟؟ عزيزاً دلم  تسنيم ٧٤ ماهه    و كوثز ١ ماهه شيرينى هاى شيرين عمرم ..... عاشقتونم ..... الحمدلله ١٤ دى ٩٤
15 دی 1394

جغرافيا

كوثر بغلمه . تو هم كنارم روى تخت دراز كشيدى نمى دونم چى شد كه شروع كردى به نام بردن كشورهاى مختلف .... هر اسمى رو كه مى گفتى چشماى من بيشتر گرد ميشد !!  _ جاپن .... تركيه .... اينگيليس.... عرب !!.... عربى !!!!.... چين .... بعدم رو به من گفتى ديگه چه كشورى داريم ؟؟ **** پى نوشت : قبلا فقط اسم كشور آرژانتين و ايتاليا رو بلد بودى اونم از توى پويا و كارتون ماركو ياد گرفته بودى ***** اين قضيه مال چند روز پيشه الحمدلله ٧ دى ٩٤
7 دی 1394

مهمانى

جمعه شب مهمانى دعوت بوديم يعنى دقيقا روزى كه كوثر خانم ٢٠ روزش بود من نمى تونستم بيام به شما گفتم با مامانجون و خالدى بروبهت خوش مى گذره با بچه ها بازى مى كنى بهم گفتى كوثر رو بخوابونش پس چون من مى بينمش چشمام آب ميوفته بعد مى خوام نرم ...!!!!!!!!! ٢٣ روز از تولد كوثر خانم مى گذره ما فردا ميريم خونه .... الحمدلله ٦ دى ٩٤
6 دی 1394

من مسلمانم !!

خاله : تسنيم ، تو از كى مسلمون شدى ؟ تسنيم : از وقتى سه سال و نيمم بود....!!! خاله : چرااااا ....؟؟؟؟؟ قبلش مسلمون نبودى مگه ؟؟؟؟ تسنيم : آخه از سه سال و نيمى روسرى پوشيدم .... ديگه چهار ساله ... پنج ساله .... شش ساله ... ديگه همش روسرى پوشيدم قبلش نمى پوشيدم ...!!!!!!!!!!!!!!!!! پى نوشت : والا نمى دونم چرا فكر مى كنه هر كس روسرى بپوشه مسلمونه !!! در ضمن از چهار سال و نيمى بازى بازى روسرى پوشيدى ديگه پنج ، پنج و نيم بصورت جدى تر....
3 دی 1394

شب تولد ....

كوجولوى نازنينم .... دخترك مهربانم .... جان مادر .... در شب تولدت فقط از خداى مهربونم مى خوام كه تو سالم باشى و باقيات صالحاتى براى من و پدرت .... ان شاالله همچون اسمت پر خير و بركت باشى براى خانواده سه نفره مان و البته براى همه مامانجون و باباجون و خاله و .... عزيز دلم امشب آخرين شب دوران جنينى توست نمى دونم الان تو چه حسى دارى ولى فردا شب به اميد خدا توى بغلم هستى الان كه دارم برات مى نويسم تو براى خودت دارى سكسكه مى كنى !  قدمت پر از خير ... پر از بركت ان شاالله به جمع ما خوش اومدى دلبركم خواهر كوچولوى تسنيمم *** تسنيم به مامانجون گفته اين نى نى مى دونه منم هستم يا خودش فكر مى كنه بچه اوله ...؟؟؟!!!! خواهرت يه...
14 آذر 1394

متاسفم ....!!

نمى دونم چرا يادم رفت اينو برات بنويسم الان يه دفعه يادم افتاد ....، چند هفته پيش بود .... شب موقع خوابت بود همه كارات رو كرده بودى و كم كم آماده خوابيدن ميشدى مسواكت رو خمير دندون زدم دادم دستت . بعد از مسواكت اومدى پيشم منم بغلت كردم بوست كردم اومدم بلند بشم تا با هم بريم توى اتاقت يه يه دفعه گفتى ..... مامان من وقتى مسواك زدم تفم قرمز بود ..... من ، خشكم زد .... گفتم مطمئنى ؟  گفتى اوهوم و مظلومانه نگاهم كردى .... گفتم خب چرا همون موقع صدام نزدى ؟ بعد يادم افتاد چه جورى بغلت كردم صورتت خيس بود و .... نه فقط خودت بلكه منم نجس بودم و بايد لباساى جفتمون رو عوض مى كردم و صورت و بدن و ... آب مى كشيدم حالم زياد خوب نبو...
11 آذر 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد