دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

✿ــــ✿

دردونه عزيز من ....

دختر يكى يدونه ام .... نازدونه ام .... گلدونه ام .... يك ماه بيشتر باقى نمونده تا تو از تنهايى دربياى ...  تا يك ماه ديگر تو يكى يدونه اين خونه اى دختركم ..... بعد از اينكه خواهرت بياد من دو تا عزيز دردونه دارم دو تا نازدونه دارم ... دو تا گلدونه دارم .... تو الان روز شمارى مى كنى براى اومدن خواهرت اميدوارم بعدش پشيمون نشى از اينكه خواهر دار شدى.... اميدوارم هيچ وقت آرزو نكنى كه تنها باشى و خواهرت نباشه اين سى روز را بگذران به اميد خدا خواهرت به سلامتى مياد ... ان شاالله الحمدلله ٩ آبان ٩٤
9 آبان 1394

گل خوشبوى شش ساله ....

عزيز دل مادر ..... امروز كه دوباره آمد .... براى ششمين بار .... تو را شش ساله كرد دختركم ظهر روز چهارم آبان بود كه تو آمدى جانِ مادر ... و شدى عزيزترينم ، شدى بند بند وجودم تو را اى بهترينم عاشقانه دوست دارم امروز تو دختركى شاد و پرتكاپويي دختركى شش ساله با آرزوهاى بزرگ!  فقط ٣٥ روز مانده به آمدن خواهركت ..... الاها .... دخترانم را بندگانى شكرگزار درگاهت ودر صراط مستقيم خودت قرار بده ... دوشنبه ٤ آبان ٩٤ ، ١٢ ماه محرم
4 آبان 1394

چهل روز ....!

دختركم فقط چهل روز مانده .... چهل روز به وصال تو و ما .. من و بابا و خواهرى ..... كوثر نازم روزهاى پايانى جنينيت راخوب سپر كن .... چهل روز ديگر مى بينمت دختركم  ************ ديروز چهارشنبه ٢٩ مهر اولين بار تكليف آوردى خونه ... از در كه وارد شدى با يه ذوقى گفتى مامان من مشق دارم .....!! از ذوقت ، ذوق مى كنم دختركم عصر با چنان دقتى نشستى سر رنگاميزيت كه گويى يك مسئله انتگرال سه گانه را حل مى كنى !! خيلى دلت مى خواهد بهترين باشى توى مدرسه... از همه نظر .... خانم بودن مودب بودن درسات .... البته هنوز درسى ندارى فقط يه رنگ زدنه فوقش  اميدوارم كه به يارى خداى مهربون موفق باشى دختركم ...
30 مهر 1394

١١ ماه و ١١ روز ...

امروز چهارشنبه ١٥ مهر ٩٤ هستش و تو ٥ سال  و ١١ ماه ١١ روزتهچيزى به تولد شش سالگيت نمونده امسال چهارم آبان ديگه قشنگ توى محرم هستش فكر مى كنم ١٢ محرم بخاطر همين فردا برات يه كيك مى گيرم تا شمع شش سالگيت رو فوت كنى و چند تا عكس يادگارى هم  داشته باشى ** از آهنگ اول اخبار ساعت هفت شب خوشت اومده يه آهنگ بر وزنش ساختى  دابلو دابلو ...... دابل دابلو .... هى ..... ** اصطلاحات جديدى كه به كار ميبرى : مرد حسابى !! منِ بيچاره !!  ديروز به من مى گى كاشكى نى نى توى شكمت نبود تا باهام بازى مى كردى يعنى خدا يه طور ديگه نى نى رو بهمون ميداد  گفتم چطورى مثلا ...؟؟؟؟ گفتى همينجا يه گوشه ميذاشتش بعد ما مى گفتيم اِ .....
15 مهر 1394

همه دنياى من ....

عسلك دوست داشتنى من .... دختر قشنگم امروز هفتمين جلسه كلاس شنات رو رفتى خيلى قشنگ تونستى خودت رو روى آب نگه دارى نازدونه من .... يه احساس خيلى خوبى داشتم از اينكه دخترك نازم يه چيز جديد ياد گرفته  كلى تشويقت كردم ذوق كردم و بغلت كردم ولى حالا حس مى كنم اضطراب دارى مى ترسى .... البته ترست فقط از اينه كه آب بره توى دهنت يا توى بينى ات اول يه عالمه باهات حرف زدم وقتى ديدم هيچ جور آروم نمى شى و دوباره اشكاى نازت سر مى خورن و ميان پايين گفتم باشه مامانى اصلا نگران نباش فردا به خاله مى گم اصلا وسطا نبردت خيالت راحت شد اشكات رو پاك كردى و خوابيدى فردا جلسه هشتم هستش و احتمالا ديگه تا چند روز نبرمت تا دوباره علاقه نشون بدى يادمه خودمم ...
8 مهر 1394

مخترع

جديدا معنى اختراع رو ياد گرفتى هر چيز جديدى رو كه درست مى كنى مى گى مامان ببين چى اختراع كردم ...!!!! **پنجشنبه پنجم شهريور با هم رفتيم پارچه روپوشت رو گرفتيم توى خونه همه اش حرف از رنگاى صورتى و سبز و آبى مى زدى ولى نمى دونم چرا تا توى مغازه چشمت به بنفش افتاد دست گذاشتى روى بنفش كه من همينو مى خوام ....!!!! وقتى چند بار گفتم مطمئنى .... نمى تونى عوضش كنى ها فكرات رو خوب بكن يه صورتى روشن رو برداشتى  آقاى فروشنده گفت يه رنگ ديگه هم براى پاپيونها و نوار دوزى روپوش مى خواد ... تو هم بدون درنگ همون بنفشه رو انتخاب كردى .... نمى دونم چى از آب درمياد شايد رفتم مغازه و يه رنگ ديگه به جاى بنفش با هم انتخاب كنيم  *** خيلى اصرا...
8 شهريور 1394

خاله ....!!!!

از همين نقطه تاريخى ....  تقريبا نيمه تابستان ٩٤ .... اعلام مى كنم كه نوه هاى ناز و قشنگِ من خاله دار شدند .... ****** امروز من و تو دست همو گرفتيم . رفتيم پيش همون خانم دكترى كه جنسيت خودت رو مشخص كرد . خيلى آروم بودى و هيچى نمى گفتى ..  نوبتمون شد رفتيم توى اتاق خانم دكتر بعد از كمى بررسى گفت دختره .... بس كه همه گفته بودن پسر دارى منم باورم شده بود كه تو دارى داداش دار ميشى چند لحظه شوكه بودم ... باورم نمى شد خداى مهربونم نعمتش رو برامون تموم كرده ... و اينچنين بود كه فهميديم شما خواهر دار شدى و ماپنج ماه تمام در فكرى اشتباه به سر مى برديم  .... حالا خيالت راحته كه بچه هات بدون خاله نموندن و يه خاله دوست داشت...
18 مرداد 1394

راز بزرگ

امشب روى مبل نشسته بودم اومدى بغلم نشستى و در گوشم گفتى دو تا راز مى خوام بگم بهت گفتم چى ؟ گفت يه رازم اينه كه تو بهترين مامان دنيايى ! گفتم خيلى ممنون عزيزم  گفتى راز بعديم رو به كسى نگيا حتى به بابا هم نگو .... گفتم باشه گفتى خيلى خوشحالم كه دارى برام يه نى نى ميارى الحمدلله دوشنبه ٢٢ تير ٩٤
23 تير 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد