دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

✿ــــ✿

مهربونى !

يه عالمه منتظر شدى تا نوبتت بشه و تاب سوار شى .... يه چند دقيقه تاب خوردى كه چند تا نى نى اومدن وايسادن تا تاب سوار شن . _ مامانى تاب رو نگه دار تا پياده شم .. : همين قدر بس بود ...؟؟ _ بله ديگه .... پياده شم تا نى نى سوار شه پياده ات كه كردم گفتم آفرين عزيزم كه گذاشتى اون نى نى كوچولو سوار شه _ گفتى بله ديگه من به هر كس مهربونى ميدم !!! فداى اون مهربونيت بشم من نازدونه مهربونم سه شنبه ٢ فروردين ٩٣
2 ارديبهشت 1393

گريه دل !

در حال گريه و نق و نوق زدن .... چى شده ؟ دلم گرفته .... چرا دلت گرفته ..؟؟؟ آخه من حباب مى خواستم .... خب نداشته حالا ميريم با هم مى گرديم برات مى خرم اين كه گريه نداره من كه گريه نمى كنم دلم گريه مى كنه .... پى نوشت : امروز با هم رفتيم كانون پرورش فكرى و كلاس نقاشى ثبت نامت كردم . اول گفتى نمى خوام برم تو هم بايد بياى پيشم ولى وقتى رفتيم اونجا از محيطش خوشت اومد و گفتى ميرم . خداييشم جاى خيلى قشنگى بود اميدوارم زيادى بهونه نگيرى و راحت سر كلاس بشينى ! سه شنبه دوم ارديبهشت ٩٣
2 ارديبهشت 1393

كيف

_مامان مى دونى كيف حسنا خيلى جديد بود : چه شكلى بود مگه ؟ _ روش عكس خانم بود كه تاج داشت و گربندن و گوشواره .... ولى كيف اميرحسن خيلى وحشى بود !!! : كيفش وحشى بود ...؟!!! _ بله ديگه .... يه ربات بود كه وحشى بود ... پسرا لباسا و كيفاشون وحشيه ...!!!!!!! پى نوشت : امروز صبح براى اولين بار ماجراى نامگزاريت رو برات تعريف كردم و اينكه سيد بودن يعنى چى رو هم برات گفتم . سه شنبه ٢ ارديبهشت ٩٣
2 ارديبهشت 1393

تولد مادرم زهرا (س)

من : عزيزكم ، فردا تولد مادرم زهراست ا ... تو : اونوهت ميشه من شمعا رو فوت كنم ؟مادرم زهرا كه نمى تونه فوت كنه من فوت كنم باشه ؟ من : باشه تو فوت كن ولى چون روز تولد مادرم زهراست بخاطر همين به مامانا كادو ميدن ... تو : به بچه ها هم كادو ميدن ؟ اى قربونت برم كه از هر فرصتى براى كادو گرفتن استفاده ميكنى ! شنبه ٣٠ فروردين ٩٣
30 فروردين 1393

مادرى

دوست دارم مادرى كنم بى منت ... دوست دارم مادر باشم ، بى منت .... دوست دارم كنارت باشم ، بى منت .... دوست دارم محبت كنم ، بى منت ..... دوست دارم دوستت داشته باشم ، بى منت .... خدايا كمك كن فراموش نكنم دخترم از وجودم است دخترم پاره تنم است دخترم همه زندگيم است دخترم همه دنيايم است كمكم كن حرفى نزنم كه قلب كوچكش را برنجانم دل كوچكش را بلرزانم حتى اگر " مادر " باشم ! شنبه ٣٠ فروردين ٩٣
30 فروردين 1393

ساعت

از خواب كه بيدار شدى اومدى پيشم دراز كشيدى بعد از مراسم چلوندن و بوسيدن و يه كم حرف زدن موبايلم رو روشن كردى . يه كم نگاش كردى مى خواستى فيلم ببينى كه يه دفعه عدداى ساعت نظرت رو جلب كرد داشتى دونه دونه عددا رو مى خوندى كه يه دفعه يكى به عدد دقيقه اضافه شد .... انگار كه يه چيز عجيب ديده باشى گفتى : اِ...... مامان .... اين يك بود حالا شد ٢ !!!!! چقدر از ذوقت ذوق كردم و متعجب از اينكه همه عددا رو درست گفتى ! دونه دونه گفتى ٩ ،٤ ، ١ . بعد دو ، سه ، چهار ، پنج ..... گفتى بعدشم شيشدِ !!!!!! منتظر بودى يكى به عددا اضافه بشه گفتم اين ساعت رو نشون ميده گفتى نه ، چهار ، چهار !!!!! منظورت نه و چهل و چهار دقيقه بود !! شنبه ٣٠ فروردين ٩٣...
30 فروردين 1393

كُره !

امروز ديگه رسما تبديل به يه كره ابس شدى ! كفشت كه پات بود هيچى ... دمپايى قرمزات رو هم كرده بودى توى دستت و ايضا حسنا خانم ، دقيقا مثل خودت و دو تايى توى راه پله ها و حياط چهار دست پا ميرفتين و شيهه هم مى كشيدين تازه !! گفتى مامانم اسمم رو گذاشته كُره !! ما بالاخره نرفتيم . جمعه ٢٩ فروردين ٩٣
29 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد