دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما17 سالگیت مبارک

✿ــــ✿

دوباره بهار ...

دوباره بهار .... دوباره سالی نو .... آغاز بهار آغاز شکفتن است ,  آغاز طراوت آغاز نشاط . بهار بوی زندگی می دهد ,  بوی نو بودن .... بوی سبزه , بوی شکوفه . و .... امسال بوی یاس . نوروز امسال عطر گل یاس داشت بوی خوش یا زهرا (س) و من امسال در این بهار زیبا دختری چهار ساله دارم که تمام وجودش برایم خاطره است  خدا را سپاس که مادر شدم . خدا را سپاس که فقط اندکی غربت مادر را حس کردم . هیچگاه فراموش نخواهم کرد " دختری چهار ساله داشتم " مثل مادر    سوم جمادی الثانی , 14 فروردین 93
14 فروردين 1393

شبی که او تنها شد ....

و اما  .... از فروردین سال گذشته که شما را با سلام و صلوات راهی اتاق خودت نمودیم تا همین هفته پیش بنده آواره ای بیش نبودم ! جایزه و داستان و صحبت و ... هیچ کدام ذره ای اراده پولادینت را تغییر نمیداد و ما نمی دانستیم چه جوابی به این استدلال قوی بدهیم .... " من ترسو ام .... هر کس یه طوریه . یکی می ترسه یکی نمیترسه من وقتی بزرگ بشم تنها میخوابم الان یه ذره بزرگم .. .!!!!! " حتی چنان با بحران روبرو شده بودیم که کاملا قصد عقب نشینی و بازگشت به مواضع قبلی خود را داشتیم چون این اواخر حتی رضایت به خوابیدن در تختت را هم نمی دادی و حتما باید به فاصله میلیمتری از من می خوابیدی ... در چنین شرایطی بود که الطاف خداوند شامل حالما...
27 اسفند 1392

استقلال

آخیــــــــــــــــش .......!!!!! خدایش ببخشاید هر آنچه پشه در این کره خاکیست , که ما را از آوارگی و دربه دری رهانیدند !     هیچگاه به عقل ناقصمان هم خطور نمی کرد که این گره کور به دست موجود ناچیزی چون پشه باز شود    ولی از آنجا که خداوند متعال , ارحم الراحمین است گشایش را فراهم می آورد از طریقی که عقل بشر به آن قد نمیدهد  ....   از خوشحالی میخواهیم بال در آورده و در آسمان پرواز نماییم   دخترک ما بعد از 4 سال و 4 ماه و 14 روز , توی اتاق خودش تنها خوابیـــــــــــــــد ....      ماجرایش بماند برای بعد . فقط امیدوارم مستدام بماند   ...
21 اسفند 1392

وای ... مادرم ....

این ایام شدید دلم هوای مدینه را دارد ... هوای خانه کوچک مادر ... هر چه مصیبت است , اکنون زمان آن است ... هر چه غربت است , اکنون زمان آن است ... اکنون زمان کوچه و چادر خاکی است ... اکنون زمان آتش و دود و خون پهلوست ... صدای ضربه سیلی عدو را می شنوم ... صدای ناله یا ابتا , را می شنوم ... دلم گره خورده به درب سوخته ...   دو ماه و چند روز است مصیبت آغاز شده  دو ماه و چند روز است , مادرم بی پدر شده  خدا خودش رحم کند ....   این روزها تو هستی که مرا هوایی کردی دختر  تویی که مرا به یاد التماسهای زینب (س) می اندازی  هر روز صیح که موهای پریشان و گره خورده ات را شانه میزنم ,  ناخوداگاه  ...
16 اسفند 1392

سلام !

نمی دونم چرا چند وقتیه اصلا به هیچ کس سلام نمی کنی ! نه وقتی کسی میاد خونه مون نه وقتی جایی میریم حتی پشت تلفن ! قبلا خیلی خوشگل و خانمانه سلام میکردی و جواب همه رو می دادی ولی الان نه ...!! امروز نشسته بودیم دو تایی با هم حرف میزدیم آخه تو عاشق حرف زدنی   اینو خودت همیشه میگی !  خلاصه حرف زدیم و حرف زدیم تا رسیدیم به بحث سلام کردن  اول از سلام کردن گفتم برات .... _ می دونی چقدر سلام کردن خوبه ...؟ سلام کردن هفتاد تا ثواب داره  خدا به کسایی که سلام میکنن هفتاد تا ثواب میده فرشته ها براش هفتاد تا ثواب مینویسن مگه دوست نداشتی بری توی بهشت پرواز کنی ؟ گفتی : چرا دوست دارم بال بزنم ... _ پ...
11 اسفند 1392

قصه شب

دیشب طبق معمول ساعت نه و نیم اومدیم توی اتاقت تا برات کتاب قصه بخونم و قرآن بخونی و بخوابی ... یه کتاب آوردی به چه گندگی هر چی می خوندم تموم نمیشد منم چند تا صفحه اش رو وقتی حواست نبود دو تا یکی کردم   آخه 35 صفحه بود .....!! توی هر صفحه در باره یه شیء یا کسی بصورت شعر توضیح داده و تو باید حدس میزدی که اون چیه یا کیه ... رسیدیم به این شعر : اون چیه که یه باغ پر گل رنگارنگه گل داره و بوته داره قشنگه این باغ گل که باصفاست حیف که همیشه زیر پاست گلهای او کوچیک و بزرگتر نمیشن  با اینکه آب نمیخورن خراب و پرپر نمیشن گفتم اون چیه ؟ دوباره این بیتش رو خوندم که این باغ گل که با صفاست   &...
29 بهمن 1392

اسم دوستت چیه ؟؟

دوست بابا اومده بود خونه مون .... داشتم چایی درست میکردم که اومدی پیشم : مامانــــــــی ... اسم دوست بابا چیه ...؟؟ من : نمیدونم ... تسنیم : نکنه دوستای من اومده باشن !!!!  ( دوستای خودت علی کوچولو , زهرا ,  حسنا , امیر عباس هستن که همه بچه های فامیل و آشنایان هستند ) من : نه مامان ... دوست باباست با بابا کار داره  تسنیم : میشه برم بپرسم اسمش چیه ؟ من : خب برو تا خیالت راحت بشه ... تسنیم : اگه بهم خندیدن چی ؟ خنده ام گرفت گفتم : خب بهشون بگو نخندن !! لباست رو مرتب کردم رفتی دم در اتاق بابا در زدی ...   بابایی در رو برات باز کرد و گفت : سلااااااااام  تسنیم خانم .... بیا ...
15 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد