دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

✿ــــ✿

دیگه .....!!!!!

سه شنبه 14 آذر : قبل از ظهر با هم رفتیم خرید وقتی برگشتیم گفتی : مامان من میرم حموم .... گفتم باشه لباسای بیرونت رو در آوردم  البته وسطش گفتی بقیه اش رو خودم در میارم شما در نیار ...  خودت لباساتو در آوردی و رفتی حموم منم آب رو برات باز کردم و اومدم بیرون یه کم به کار و بارام برسم .... کارام تموم شد و اومدم توی حموم که بشورمت .......   همین جوری موندم ....... فکر می کنی چه صحنه ای رو دیدم .....؟؟؟؟ شامپوتو کلا خالی کرده بودی و .....  همه جا کفو .......  دیگه نگم بهتره ...... با اعتماد به نفس بالا ....  گفتی: مامان من خودمو شستم .....!!! گفتم چرا همه شو ریختی خوب من الان با چی موهاتو...
14 آذر 1391

ماجرای یکشنبه 12 آذر

نزدیک ظهر بود که راحله جان (دخترعمه تسنیم ) زنگ زد گفت من با مامانم داریم میریم بیرون چند تا کار داریم اگه تو هم تنهایی کار نداری بیا با هم بریم گفتم باشه الان حاضر میشم . راحله و عمه اومدن دنبالمون با هم رفتیم یه گشتی زدیم عمه مغازه لوازم پلاستیکی کار داشت با هم رفتیم اونجا ...... اتفاقا مغازه بقلی یک اسباب بازی فروشی بود که یک باب اسفنجی هم گذاشته بود پشت ویترینش ...... توی پرانتز اضافه کنم که .... چند وقت پیش شبکه پویا کارتون باب اسفنجی رو گذاشته بود شما خیلی خوشت اومد همون موقع به من گفتی مامان این بادکنک زرده رو برام می خری ...؟؟؟(به باب اسفنجی می گفتی بادکنک زرد ) گفتم باشه جایزه سوره نصر که حفظ کردی برات باب اسفنجی میخرم .... و...
13 آذر 1391

داغ تو دارد این دلم ....

این شعر از زبان حضرت زینب (س) خطاب به قمر بنی هاشم اباالفضل العباس (ع) : رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی عباس من دیدی اما مانند خواهر ندیدی آن صورت مهربان را محبوب هر دو جهان را وقتی غریبانه می رفت بی یار و یاور ندیدی آری در آوردن تیر بی دست از دیده سخت است اما در آوردن تیر از نای اصغر ندیدی حیرانی یک پدر را با نعش یک نوزاد بر دست یا بهت ناباوری را در چشم مادر ندیدی شد پیش تو نا امیدی تیر نشسته به مشکت مثل من اطرف عشقت انبوه لشگر ندیدی بر گودی سرد گودال خوب است چشمت نیفتاد چون چشم ناباور من دستی ...
8 آذر 1391

شب سوم محرم ....

گفتگوی من و تسنیم : تسنیمم بیا برات بگم .... حضرت رقیه سه سالشون بود اندازه شما بودن .... آدمای بد باباشونو شهید کردن ....  باباش امام حسین بود (ع) حضرت رقیه هم گریه می کرد نمیدونست که باباش رو شهید کردن می گفت من بابامو می خوام ..... _ چرا باباشو می خواست ....؟؟؟ آهان اونم آی پد می خواست باباش براش بخره .....!!!!! نه مامانی جون می خواست باباش بیاد پیشش بغلش کنه نازش کنه .... _ خوب من میرم باباشو پیدا میکنم .... تنهایی میری عزیز مادر ....؟؟؟ _ نه بیا با هم بریم باباشو بیاریم .... خوب می خوای من بابامو بدم به حضرت رقیه ....؟؟؟ من به بابام میگم بره پیشش .....!!!!! الو امام حسین کجایی ما امشب میایم پیشت .....!!!! مامان ...
27 آبان 1391

ماه محرم آمد ....

                                             ماه محرم آمد ..... عزای عالم آمد ..... حلقه ماتم زنید که وقت نوحه آمد ... نوحه گر بر او .... جن و انس و قدسیان ...... صاخب عزا .... خاتم پیمبران حیدر وبتول مهدی صاحب الزمان ..... ای حسین من .... بابی انت و امی یاحسین *** دخترک سه ساله ام تسنیم جان ... برخیز که ماه عزا آمده .... برخیز تا با هم  لباس عزا...
25 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد