دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

✿ــــ✿

آقاى گيج

ميون اين همه كتابى كه برات خريدم روز اولى بدجورى كليد كردى روى كتاب آقاى گيج و هر بار هم كلى مى خندى ...... از بعد از ظهر تا حالا اينقدر خوندمش كه ديگه حالم داره به هم مى خوره .....
16 ارديبهشت 1393

نمايشگاه كتاب

امروز من با خالدى رفتيم نمايشگاه . هر چى من شوق و ذوق داشتم كه ببرمت توى اون محيط ولى تو دلت نخواست بياى چون يه كم هم سرماخوردى و دارو مى خورى  با من كه نيومدى و موندى پيش مامانجون و قرار بود با هم بريد پارك ... من و خالدى رفتيم نمايشگاه يه چند ساعتى و من كلى كتاب و اسباب بازى برات خريدم بيشترش كتابهاى پارسال رو كه خيلى خوشت اومده بود رو تكميل كردم سريش رو برات  خلاصه خسته و كوفته نزديك سه بعد از ظهر بود كه رسيديم خونه..... تا رسيديم پريدى بغلم  خرديدايى كه برات كرده بودم رو بهت دادم خيلى خوشحال شدى يه دفعه گفتى مامان منم برات جايزه روسرى خريدم !! بله ..... كاشف به عمل اومد كه وقتى ما رفته بوديم نمايشگاه شما و م...
16 ارديبهشت 1393

سورپرايز!!

ديشب ..... _ مامانى چطوره من به بابا بگم يعنى با هم يه راز توى شيكممون داشته باشيم كه وقتى تولد تو ميشه با بابا برات كيك بخريم و تو رو يه دفعه خوشلال كنيم ...!!!!!!!!!! _ منم كه اصلا نفهميدم ...!!!! جمعه ١٢ ارديبهشت ٩٣ ...
13 ارديبهشت 1393

خواب

امروز بهم گفتى ديشب خواب ديدى كه دو تايى مون رفتيم به بهشت ! گفتم اونجا چه شكلى بود ؟ _ اونجا همه اش سفيد بود و يه خونه خيلى خوشگل بود كه خونه فرشته ها و خدا بود اونا به ما بال دادن .....!! سه شنبه ٩ ارديبهشت ٩٣
9 ارديبهشت 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد