اولین ....
برای اولین بار باید یه جوری برات توضیح میدادم که بفهمی ... که درکم کنی ... ولی زبونم بند اومده بود. نمیدونستم چه جوری باید برات بگم که ..... جمعه حسنا اینا اومده بودن خونه مون از صبح تا شب با هم حسابی خوش بودین .... اکثرا توی اتاقت بودین و با هم خیلی قشنگ بازی میکردین برعکس وقتی که علی میاد خونه مون زلزله ده ریشتری میاد ! و آدم سرسام میشه . اصلا صدای آنچنانی ازتون در نمیومد .... لابه لای بازیاتونم گاهی سرکی توی آیپد میکشیدین و به نوبت با هم بازی میکردین تو جدیدا دیگه رغبتی به بازی با آیپد نداشتی شاید هفته ای یه بار یا نهایتا دو بار یه چند دقیقه آیپد دستت بود ولی از جمعه که حسنا اومد خونه مون دوباره تب بازی با آیپدت ر...
نویسنده :
〰〰مامانِ چشمه بهشتى〰〰
11:28


