دردونه ی قشنگ خونه ی مادردونه ی قشنگ خونه ی ما17 سالگیت مبارک

✿ــــ✿

روزی که توپها مریض شدند ....!!!!

چهارشنبه 6/10/91 مشغول رسیدگی به کارهایم بودم کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...... هر از گاهی صدایی از خودت در می آوردی و چیغ نازکی میکشیدی .... نگاهت کردم  دیدم  که ......... همه توپها رو روی مبل گذاشتی و یکی یکی داری معاینه شون می کنی .....!!!! به هر کدوم هم که می رسی یه صدایی از خودت در میاری و مثلا صدای گریه توپها رو در میاری ....!!!!! با یک چراغ قوه موزی داری معاینه شون میکنی ..... بهت گفتم چی کار می کنی .....؟؟؟؟ گفتی این بچه ها مریض شدن .......!!!!!!! نمایی از کفشهای جفت شده بیرون مطب خانم دکتـــــــــــــــــــــــــــــــر ....!!!!!!! بعد از این...
9 دی 1391

شیرینک و اسباب بازی هایش ....

اون زمان که با مامانجون (مامانم) میرفتیم برای خرید سیسمونتیت . یادمه وقتی نوبت به خرید اسباب بازی رسید مامانجون گفتن من اول می خوام برای تسنیم ماشین و هواپیما و ..... بگیرم  من هی می گفتم ای بابا ..... مامان آخه دخترا که با این چیزا بازی نمی کنن ...!!!!!  ولی مامانجون عقیده داشت چون دختره دلیل نمیشه که ماشین بازی نکنه ....!!!! من میرفتم دنبال عروسک و کالاسکه و تخت عروسک و وسایل آشپزخونه .....   مامانجون هم دنبال ماشین و هواپیما و ....  البته آخرشم اون موقع یه هواپیمای قشنگ پیدا نکرد برات و تا الان هم می گن من برای تسنیم هواپیما نگرفتم بچه ام هواپیما بازی بکنه ....!!!! یادمه اولین اسباب بازی هم که برات گرفت...
4 دی 1391

پرواز یک سه ساله ...

  سر رسید امشب شام غم ها ، شد نوای من بابا بابا   عمه مهمان دارم ، ماه تابان دارم   بوسه گیرم از او ، تا به تن جان دارم   آمده بابایم ، لاله ی زیبایم ، همدم غم هایم   عمتی یا زینب ،   می زنم بوسه بر روی او ، می زنم شانه بر موی او   غرق خون سیمایش ، چهره ی زیبایش ، زخم چوبی نامرد مانده بر لبهایش   راحت از غمهایم ، همره بابایم ، زائر زهرایم   عمتی یا زینب ،   *** السلام علیک یا رقیه بنت الحسین (س) شهادت جانسوز بلبل اهل بیت عصمت و طهارت سه ساله اباعبدالله الحسین (ع) تسلیت باد. تسنیم سادات سه ساله در شب شهادت عمه سادات...
28 آذر 1391

دیگه .....!!!!!

سه شنبه 14 آذر : قبل از ظهر با هم رفتیم خرید وقتی برگشتیم گفتی : مامان من میرم حموم .... گفتم باشه لباسای بیرونت رو در آوردم  البته وسطش گفتی بقیه اش رو خودم در میارم شما در نیار ...  خودت لباساتو در آوردی و رفتی حموم منم آب رو برات باز کردم و اومدم بیرون یه کم به کار و بارام برسم .... کارام تموم شد و اومدم توی حموم که بشورمت .......   همین جوری موندم ....... فکر می کنی چه صحنه ای رو دیدم .....؟؟؟؟ شامپوتو کلا خالی کرده بودی و .....  همه جا کفو .......  دیگه نگم بهتره ...... با اعتماد به نفس بالا ....  گفتی: مامان من خودمو شستم .....!!! گفتم چرا همه شو ریختی خوب من الان با چی موهاتو...
14 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد