درس امروز
آخر شب گرسته ات بود گفتى خوراكى مى خواى هر خوراكى رو گفتم نخواستى تا با درست كردن پفيل موافقت كردى اومدى نزديك گاز تا تركيدن ذرتا رو تماشا كنى وقتى همه شون تركيدن خواستم درش رو باز كنم گفتم برو عقب يه دفعه مى خوره بهت ميسوزى ... ولى از جات تكون نخوردى ... چند بار گفتم فايده اى نداشت تا اينكه در رو كه باز كردم خواستم پفيلا رو بريزم توى بشقاب يه دونه افتاد روى انگشت شستت و سوخت .... اول هيچى نگفتى ولى بعد كه سوزشاش بيشتر شد اشك توى چشمات حلقه زد و درِ گوشم گفتى خيلى ميسوزه ! برات خمير دندون زدم فايده نداشت روغن زدم يه كم آروم شد آوردمت توى اتاق و كلى باهات صحبت كردم تا متوجه بشى هميشه هميشه بايد حرف مامان رو گوش كنى ...
نویسنده :
〰〰مامانِ چشمه بهشتى〰〰
2:03




