✿ــــ✿

دو روز مانده به مهر ...!!

بالاخره همه بدو بدو هاى ما براى رسيدن به اول مهر تموم شد .... چهارشنبه ٢٢ شهريور خيلى غير منتظره دعوت شديم مشهد پيش امام مهربونمون ... هيچ كاري نكرده بودم فقط پارچه روپوشت رو گرفته بودم همين ! يكشنبه كه برگشتيم دنبال خياط و... اينا بودم كه دوشنبه يه ويروس منو خوابوند زير سرم !!  امروز چهارشنبه است و يك هفته از ٢٢ شهريور گذشته و شما دو تا وروجك هم خوابيدين ... خدا رو شكر همه كارهام تموم شد .... لباست آماده و روى چوب لباسيت آويزونه ... موهات رو كوتاه كردى ... لوازم مدرسه ات رو گرفتم ... واكسنت رو زدم ... كفش و جوراب و ... رو گرفتم ! حالا خوشحال و آماده براى شروع يك مهر جديدى ... فقط دلم مى خواست تا قبل از محرم آتليه هم ببرم...
29 شهريور 1396

يك ٢٠ خوشگل!!

دختر كوجولوى نازم كوثر قشنگم ٢٠ ماهگيت مبارك شيرينك نازم...!!! وزنت ١٠/٤٠٠ و قدت ٨٣ سانت شيرين زبون و تو دلبرو هستى .... حرف زدنت ، كارهات خيلى خاص و بامزه هستن خواهرت كه عاشقته ... مى گه تو عروسكش هستى خيلى دوستت داره ولى با اين حال گاهى كه وسايلش رو بر مى دارى يا خراب مى كنى از دستت ناراحت ميشه تو وقتى ميبينى خواهرت از دستت ناراحته زودى وسايلش رو پس ميدى و نازش مى كنى تا خواهرت دوباره باهات دوست بشه نمى دونم وقتى دوباره مدرسه ها باز بشه چه جورى دورى خواهرت رو تحمل مى كنى... كلمات رو خيلى بامزه ادا مى كنى بيليم.... بريم بوليزه.... بلوز يا بيراهن لالاده..... خوابيدن پلوده.... پلو بخوريم هابر.... خواهر تسيم...
14 مرداد 1396

جانها به فدات ....

كوثرم : فقط كافيست تو را در آغوشم داشته باشم ..... تا ماشينها برايم بايستند تا من با اطمينان و آرامش از خيابان عبور كنم ..... تا همه برايم جا باز كنند تا تو اذيت نشوى .... وقتى تو را مى بينند جور ديگرى مى شوند .... مى گويند بچه دارد ...! طفل شير خوارى دارد ...! فقط كافيست تو را ببينند .... همه هوايت را دارند ...   _ خانم سرش توى آفتاب نباشد بچه اذيت ميشود .... _يك وقت گرمش نباشد .... _ مواظب باشيد باد به صورتش نخورد ... بچه سرما نخورد ..  شما بيشتر برداريد بچه شير مى دهيد ..... . . همه اينها را مى شنوم .... از لطف همه تشكر مى كنم اما .... اما توى دلم بغض سنگينى ست ..... مگر طفل ارباب شيرخوا...
12 فروردين 1395

من و يك حرف حساب !!

نزديك غروب بود بهت گفتم تسنيم ، مامانى شير بيارم برات؟  گفتم باشه ( داشتى نون تست خالى مى خوردى !) اومدم در شير رو باز كنم ولى هر چى زور مى زدم باز نمى شد با اين دست ، با اون دست ، با ناخن .... نشد كه نشد .... ديدى دارم كلنجار ميرم با شير اومدى گفتى بده من باز كنم .... گفتم مادرِ من ، من نمى تونم اونوقت زور تو مى رسه ؟؟!! .... يه كم زور زدى بعد رفتى سمت كشو يه چنگال آوردى .... گفتى بعضى وقتا آدم بايد از فكرش استفاده كنه نه زورش ....!!!!!!! من ماندم دهن نيمه باز و متعجبم از اين جمله حكيمانه پى نوشت: در شير با چنگال باز شد ! براحتى !! الحمدلله  سه شنبه ٢٩ دى ماه ٩٤ ****فسقل خانم امروز ٤٥ روزه شد..... ...
29 دی 1394

چهل روز ....!

دختركم فقط چهل روز مانده .... چهل روز به وصال تو و ما .. من و بابا و خواهرى ..... كوثر نازم روزهاى پايانى جنينيت راخوب سپر كن .... چهل روز ديگر مى بينمت دختركم  ************ ديروز چهارشنبه ٢٩ مهر اولين بار تكليف آوردى خونه ... از در كه وارد شدى با يه ذوقى گفتى مامان من مشق دارم .....!! از ذوقت ، ذوق مى كنم دختركم عصر با چنان دقتى نشستى سر رنگاميزيت كه گويى يك مسئله انتگرال سه گانه را حل مى كنى !! خيلى دلت مى خواهد بهترين باشى توى مدرسه... از همه نظر .... خانم بودن مودب بودن درسات .... البته هنوز درسى ندارى فقط يه رنگ زدنه فوقش  اميدوارم كه به يارى خداى مهربون موفق باشى دختركم ...
30 مهر 1394

پاييزِ رويايى من !

امشب شب اول مهرِ  و من برخلاف سالهاى گذشته حالم تقريبا خوبه !! فقط يه كم .. البته از يه كم بيشتر ، ته دلم استرس دارم  همه اش توى حال و هواى سال ديگه هستم فكر كنم تا صبح خوابم نبره ..... چى كار كنم .... دست خودم نيست... دختركم ، پاره تنم ، جگر گوشه ام ، عشقم ، عمرم ، زندگيم ، هستيم .... مهر ديگه راهى مدرسه ميشه وارد محيط جديدى ميشه بدون مادر ، بدون پدر خدايا دختركم رو به تو ميسپارم به قلب من و عزيز دلم آرامش عطا كن مى دونم اين ٣٦٥ روز مثل برق و باد مى گذره .... توكل به خداوند رحيمم ...... الحمدالله ..... دوشنبه ٣١ شهريور ٩٣
1 مهر 1393

يك انتخاب !

يك هفته تمام دارم دكورهاى آتليه سها رو زير و رو مى كنم تا دو مورد دلخواهم رو پيدا كنم ولى نمى دونم چرا نمى تونم تصميم درستى بگيرم اصلا دل آشوبه شدم  فردا ده صبح وقت داريم هنوز دكور انتخاب نكردم تازه دوباره توى لباسهاى انتخابيت هم شك كردم ! خيلى نگرانم چون عكاست آقاست و از همين الان مى دونم عكسات جالب نميشه  نمى تونستم عقبتر بندازم چون ميرفت وسطاى شهريور و اون موقع خيلى دير بود حداقل همين چهار سال و نه ماه باشه عكسات  خدايا فردا رو بخير بگذرون ...... الحمدالله ...... ١٧ مرداد ٩٣ ...
17 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد