✿ــــ✿

من و يك حرف حساب !!

نزديك غروب بود بهت گفتم تسنيم ، مامانى شير بيارم برات؟  گفتم باشه ( داشتى نون تست خالى مى خوردى !) اومدم در شير رو باز كنم ولى هر چى زور مى زدم باز نمى شد با اين دست ، با اون دست ، با ناخن .... نشد كه نشد .... ديدى دارم كلنجار ميرم با شير اومدى گفتى بده من باز كنم .... گفتم مادرِ من ، من نمى تونم اونوقت زور تو مى رسه ؟؟!! .... يه كم زور زدى بعد رفتى سمت كشو يه چنگال آوردى .... گفتى بعضى وقتا آدم بايد از فكرش استفاده كنه نه زورش ....!!!!!!! من ماندم دهن نيمه باز و متعجبم از اين جمله حكيمانه پى نوشت: در شير با چنگال باز شد ! براحتى !! الحمدلله  سه شنبه ٢٩ دى ماه ٩٤ ****فسقل خانم امروز ٤٥ روزه شد..... ...
29 دی 1394

مخترع

جديدا معنى اختراع رو ياد گرفتى هر چيز جديدى رو كه درست مى كنى مى گى مامان ببين چى اختراع كردم ...!!!! **پنجشنبه پنجم شهريور با هم رفتيم پارچه روپوشت رو گرفتيم توى خونه همه اش حرف از رنگاى صورتى و سبز و آبى مى زدى ولى نمى دونم چرا تا توى مغازه چشمت به بنفش افتاد دست گذاشتى روى بنفش كه من همينو مى خوام ....!!!! وقتى چند بار گفتم مطمئنى .... نمى تونى عوضش كنى ها فكرات رو خوب بكن يه صورتى روشن رو برداشتى  آقاى فروشنده گفت يه رنگ ديگه هم براى پاپيونها و نوار دوزى روپوش مى خواد ... تو هم بدون درنگ همون بنفشه رو انتخاب كردى .... نمى دونم چى از آب درمياد شايد رفتم مغازه و يه رنگ ديگه به جاى بنفش با هم انتخاب كنيم  *** خيلى اصرا...
8 شهريور 1394

خاله ....!!!!

از همين نقطه تاريخى ....  تقريبا نيمه تابستان ٩٤ .... اعلام مى كنم كه نوه هاى ناز و قشنگِ من خاله دار شدند .... ****** امروز من و تو دست همو گرفتيم . رفتيم پيش همون خانم دكترى كه جنسيت خودت رو مشخص كرد . خيلى آروم بودى و هيچى نمى گفتى ..  نوبتمون شد رفتيم توى اتاق خانم دكتر بعد از كمى بررسى گفت دختره .... بس كه همه گفته بودن پسر دارى منم باورم شده بود كه تو دارى داداش دار ميشى چند لحظه شوكه بودم ... باورم نمى شد خداى مهربونم نعمتش رو برامون تموم كرده ... و اينچنين بود كه فهميديم شما خواهر دار شدى و ماپنج ماه تمام در فكرى اشتباه به سر مى برديم  .... حالا خيالت راحته كه بچه هات بدون خاله نموندن و يه خاله دوست داشت...
18 مرداد 1394

خانم مغز متفکر !!

امروز همین طور که با هم مشغول مرتب کردن خونه بودیم با هم حرف میزدیم و سوال میکردی و جواب میدادم و..... تا اینکه گفتی مامان وقتی میگیم دو سال سه سال .... سال یعنی چی ؟ گفتم وقتی یه بار همه ماهها و فصلها بگذرن میشه یه سال مثلا الان دم عیده یعنی یه سال گذشته بهار و تابستان وپاییز و زمستان الان دوباره میخواد بهار بشه پارسال سال 1393 بود الان میشه سال 1394 یا مثلا یک سال میگذره تا دوباره تولد آدم میشه همه روزها و ماهها میگذرن تا میرسن دوباره به روز تولد اونوقت میگیم یک سال بزرگتر شدیم مثلا اگه پنج سالمون باشه دوباره که تولدمون بشه میشیم شش سال .... فهمیدی و یه کم باز حرف زدیم و مرتب کردیم که گفتی مامان حوصله ام سر رفته برام لاک میزنی ؟ ...
24 اسفند 1393

مادربزرگ خانه ما !!

_ مامانى تو بايد بشينى و هيچ كارى نكنى .... همه كارات رو خودم مى كنم ... تو كارى نكن من بايد مواظبت باشم !!!  تو هيچ وقت نبايد پير بشى !!!  نمى دونم چرا اينقدر نگران پير شدن منى دختر ..... همونطور كه تو روز به روز بزرگتر ميشى منم بزرگتر ميشم عزيزم  و خواه ناخواه به پيرى ميرسم عمر آدمى همينه دختركم .....   پى نوشت : اين روزها نقش مادر جان من رو دارى .... يعنى مادربزرگى خم خم و با عصا راه ميرى با صداى لرزان .... جاى شكر داره كه دو روزه نقش حيوون رو بازى نمى كنى ! الحمدلله ..... يكشنبه ٢٦ بهمن ٩٣
26 بهمن 1393

كوزت ، آدم كوتوله ....!!؟؟؟

چند روز پيشا فيلم سينمايى آدم كوتوله ها رو گذاشت  الانم مِمُول پخش ميشه بخاطر همين از حيوون بودن دست برداشتى و مى گى من آدم كوتوله ام !! كارتون بينوايان رو براى بار چندم پخش كرده اصلا بهش توجه نمى كردى ولى اين بار آخرى يه كمش رو ديدى نمى دونم چرا  از اسم كوزت خوشت اومده  بهم مى گى من كوزتم !!!!! به من بگو كوززززززت .....!!!!! خوردنى هستى مثل هميشه خيييييلى دلم مى خواد مثل بچگيات بغلت كنم لهت كنم باهات وٓر برم و سر به سرت بذارم ..... ولى تو ديگه بزرگ شدى تا يه كم مى خوام بغلت كنم سوء استفاده مى كنى ، خودت رو لوس مى كنى .... بعدم همه اش مى خواى اين بازى ادامه داشته باشه جيغ مى زنى ، گريه مى كنى بخاطر همين بايد سعى كنم اين ...
24 آبان 1393

نه و دوازده !!

چند روزه كه يه جورايى ساعت رو مى خونى! البته معمولا درست نمى گفتى و من مرتب برات تكرار مى كردم كه عقربه كوچيك ساعت رو مى گه وعقربه بزرگ دقيقه رو البته هنوز معناى درست دقيقه رو بهت نگفتم اول مى خواستم خود ساعت يعنى عقربه كوچيك برات جا بيوفته بعد برم سراغ دقيقه . فقط گفته بودم اگه عقربه بزرگ روى ١٢ باشه يعنى ساعت مثلا ٥ هست و وقتى سر ٦ باشه يعنى مثلا ٥ و نيمه امشب مامانجون داشت مى پرسيد ساعت چنده كه من گفتم وايسا الان بهت مى گه ...! مامانجون تعجب كرد : مگه بلده ....؟؟؟؟ گفتم تا حدودى .... بدو بدو اومدى گفتى ساعت  نه و دوازدهه ...!!!!!!! چهار سال و نه ماه و هفده روز ! الحمدالله ....... ٢١ مرداد ...
21 مرداد 1393

بدبخت شدم !!

جلوى تلويزيون نشستى دارى شكرستان رو نگاه مى كنى ..... يه دزد مرغ پيرزن ( ننه قمر ) رو ميدزده اونم داد و هوار راه مى ندازه و ميگه بدبخت شدم .... خنده تمسخر آميزى مى كنى و مى گى بدبخت شدم ، ديگه چيه ..!!!!! الحمدالله .... سه شنبه ٢١ مرداد ٩٣
21 مرداد 1393

از نگاه تو ....

بهم مى گى : تو عاشق منى و عاشق كارى ! بابا عاشق منه و عاشق نون ، پنير هندونه  !! من عاشق پويام و عاشق بازى  !! مامانجون عاشق منه و عاشق كار ! بابا جون عاشق اخباره و عاشق تخمه  خالدى عاشق درسه و عاشق قرآن  يك همچين دخترى هسترى شما در چهار سال و نه ماه و نه روزگى ! البته به قول خودت الان ديگه چون دمپايى كه عمه بهت داده اندازه ات شده ديگه شش سالته  **************** شنيدم داشتى به مامانجون مى گفتى : من الان همه اش بايد پويا ببينم چون وقتى بزرگ شدم ديگه همه اش بايد به فكر درس و اخبار باشم  *************** ديروز خونه دوستم بوديم تو هم خيلى با بچه ها بازى كردى و حسابى بهت خوش ...
14 مرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ✿ــــ✿ می باشد